۱۳۹۴ : نوروز مبارک !

سلام و درود فراوان،

نورزوتان مبارک و خجسته باد !

 

امروز که به پست قبلی که نوشتم نگاه می کنم دقیقا برای یک سال پیش هست و سال نو. حدود یک سالی بود که فرصت نکرده بودم به وبلاگم برسم و فقط به سوال ها پاسخ می دادم. شاید به گونه ای تنبلی هم همراهش باشد. به هرصورت این اولین نوشته ی من در وبلاگم در سال ۱۳۹۴ هست.

چه سالی … سال “هزار و سیصد و نود و سه” اولین سالیست که در انتهای آن به هیچ عنوان نمی توانم بگویم زود گذشت یا دیر گذشت … بیشتر زود. اما تا به امروز برای من سخت ترین سال زندگیم بوده است !

تغییرات بی شماری صورت گرفت. زندگیم خیلی تغییر کرد. خلاصه حرف برای گفتن زیاد باقی گذاشت …

اما امسال تصمیم گرفتم که نه فقط سال نو را تبریک بگویم، بلکه تمام مواردی که در سال قبل در ذهن خودم داشتم رو هم بنویسم. از آغاز سال ۱۳۹۳ شروع کردم تمام لحظات و نکات و مواردی که به نوعی به نظرم مهم می آمدند را ثبت کردن. و به هر گونه ای بود آن ها را نوشتم. حال مانند یک داستان شده اند که جا دادنشان در این مطلب بسیار سخت است ! نمی دانم باید از کجا شروع کنم. در ابتدا باید بگویم که مطلب مقداری طولانی خواهد شد. اگر دوست دارید تا انتهای آن با من باشید باید بگویم مقداری از وقتتان را می گیرد. شروع می کنم و تمام مواردی که در این سال به گونه ای برای خودم نوشته ام را در این مطلب می نویسم. طبیعتا خیلی درهم بر هم و شاید “به شدت” عجیب و غریب خواهد شد. اما امیدوارم که حوصله تان را سر نبرد !

اولین موردی که در سال جدید به آن خیلی توجه کردم کلمه “وابستگی” بود. همه ما وابسته هستیم. وابسته یعنی به نوعی نیازمند هستیم. این وابستگی ها می توانند طبیعی باشند یا مصنوعی. وابستگی های طبیعی مثل غذا، آب و … که همه ی ما به آن ها نیاز داریم. اما وابستگی های مصنوعی مانند ساخته های بشر. بدترین مثال آن در نظر من “سیگار” است. چیزی که امسال هر روز وجودش را می دیدم. همه جا و همه وقت. به طوری که روی آوردن آدم های مختلف به این وابستگی مصنوعی را هم هر روز رویت می کردم و به شدت مرا آزار می داد. یادمان باشد در سال جدید وابستگی هایمان را به این مصنوعیات کم کنیم. تا آنجا که می توانیم …

مورد بعدی که به طور مکرر به آن بر خوردم “ظاهر بینی” بود. ظاهر بینی یعنی به جای دیدن باطن قضیه، به ظاهر آن توجه کنیم. یک مثال مناسب برای این قضیه این بود که سنجیده شدن اطرافیانم با “نمره” را می دیدم. نمره هم از آن مواردی هست که ظاهر کار را به نمایش می گذارد و تا حدودی باطن. اما چون بیشتر به سمت ظاهر سوق پیدا می کند گاهی سوء تفاهم هایی ایجاد می کند. مشکل نمره این است که به عنوان معیار والا شناخته می شود و ارزش کار انسان را تا سطح یک عدد پایین می آورد. انسان ها “عموما” ظاهر هر چیزی را می بیند. حداقل ذهن انسان خود به این موضوع علاقه دارد. و این بیشتر اوقات باعث می شود تا از ارزش کار و زحمتی که پشت آن خوابیده است چشم پوشی شود. امیدوارم در سال جدید “ظاهر بینی” را تا جای ممکن کم کنیم. آن قدر که باعث نشود ارزش یک فرد توسط آن پایین بیاید و او را آزار دهد.

“سخنانمان”. این یک سال خیلی به نوع گفتار و بیان انسان های مختلف توجه کردم. که چقدر روزمرگی در آن ها موج می زند. همه شان تکراری شده اند. کمتر خلاقیتی در آن ها دیده می شود. کمتر زیبایی در آن ها دیده می شود. در صورتی که سخن خیلی تواناتر است. سخن می تواند خیلی چیزها را تغییر بدهد. از طرفی دیگر هم زبان، فرقی نمی کند چه زبانی بسیار انعطاف پذیر است و قابلیت گسترش دارد. امیدوارم در سال جدید از این روزمرگی ها در زبان و سخنانمان جلوگیری و ممانعت کنیم. نگذاریم که “زبان” زیر انبوهی از مکررات دفن شود. برای مثال زبانی مثل “فارسی”. هر چه قدر از زیبایی آن بگویم کم است. حتی در خط آن هم انعطاف پذیری را می توان دید. چه برسد به طرز بیانش. باور کنید فارسی انعطاف پذیر ترین و والاترین زبان هاست.

یادم می آید امسال خیلی با کلمه ی “ارزش” برخورد کردم. حتی یادم می آید یک بار یکی از دوستان در یک گروه در خواست کمک کرد و خواست که یک سوال را برایش توضیح دهیم. من هم از آن جایی که وظیفه خودم می دانستم حدود ۲ دقیقه صدا ضبط کردم و برایش سوال را دقیق و قابل فهم توضیح دادم تا حداقل بتوانم تا حدی مشکلش را حل کنم. اما بالافاصله بعدش حرفی را از همان فرد شندیم که بینهایت باعث تاسف شد ! او نوشت : “من حوصله ندارم ۲ دقیقه به یک صدا گوش کنم. دو دقیقه خیلی زیاد است !” تا مدتی از خودم عصبانی بودم که اصلا چرا این کار را کرده ام و بیشتر متعجب از این که یک فرد چطور می تواند حتی برای “خودش” هم وقت نگذارد و “ارزش” قائل نشود ! یعنی بعضی آدم ها اینطور هستند که برای خودشان هم احترام قائل نیستند ! حداقل برای من واقعا دردناک بود ! و بدترین حالت هم دقیقا همین است. وقتی خود شخص ارزش خودش را پایین بیاورد چه توقعی می رود که دیگران به او احترام بگذارند و برایش ارزش قائل شوند. علاوه بر آن در این مدت آدم های زیادی را دیدم که “هر روز” از کلمات “نا امید” و “نمی توانم” استفاده می کنند ! این هم بینهایت دردناک است ! این یعنی آن که خودمان ارزش خودمان را پایین بیاوریم و خودمان را سرکوب کنیم ! علاوه بر آن اینطور شده است که خیلی چیزها را همان طور که هستند قبول می کنیم و برای تغییرشان دست به عمل نمی زنیم. و وقتی برای ایجاد تغییر تلاش نکنیم یعنی برای خودمان تلاش نکرده ایم و باز هم ارزش خود را پایین آورده ایم، اما به نوعی دیگر. اینگونه انسان ها خیلی عجیبند ! برای خودشان ارزش و وقت قائل نیستند اما برای مثال برای تلفن موبایل آیفون ۶ (!) خودشان بیشتر ارزش قائل هستند که برایش وقتشان را می گذارند و هر روز زمان قابل توجهی را با او صرف می کنند !

هر سالی که بزرگتر می شوم و به عمرم افزوده می شود بیشتر گذر زمان را حس می کنم. امیدوارم این گذر زمان انقدر سریع نباشد که من هم روزی بگویم “ما که جوانی نکرده ایم” یا “ما که زندگی نکرده ایم”. حرفی که مطمئنا از خیلی ها می شنوید. البته امروز و الآن که در حال نوشتن این مطلب هستم هم می گویم که من هم روزی این حرف را خواهم زد ! دلایلش هم فکر می کنم برای همه واضح و آشکار است. اما برداشت ها از این تکه کلام متفاوت هست که خود بر می گردد به این که هر کسی نگاه و درکش از “زندگی کردن” یا “جوانی کردن” چیست. به هر صورت بیشتر داخلش نمی شوم …

در نهایت هم باید بگویم، یک چیز خیلی توجه مرا به گذر زمان جلب می کند. یعنی همیشه برایم اینگونه است. “باران”. من باران را بینهایت دوست دارم. باران همیشه برای من یاد آور همه چیز است. یاد آور خاطراتم. احساسش برایم یک چیز دیگر است. وقتی باران می بارد، زمان برایم متوقف می شود. وقتی باران می بارد ناگهان عمر همه چیز به آن وابسته می شود. عمر درخت به قطرات باران روی شاخه هایش. عمر خاطرات من و … خلاصه همه اش مرا از زمان و زمانه جدا می کند.

تا این جای مطلب هم خیلی خسته تان کرده ام. مطمئنا و طبیعتا متوجه شده اید که نویسنده خوبی نیستم. بله. موافقم. اصولا من نویسنده خیلی خوبی نیستم و ساختار جملاتم خسته کننده می شوند. باید بگویم این مطلب احتمالا بدترین، پرغلط ترین و عجیب ترین مطلبی خواهد بود که تا به حال نوشته ام و شاید هم نه. زیرا واقعا توجه نمی کنم چه می نویسم. فقط هرچه در این مدت بوده را در جملات درست و غلط می گنجانم. اما با این وجود برای یک چیز خیلی سپاس گزارم. آن هم این که دستم بدون این که از مغزم دستوری بگیرد می نویسد. یعنی فکر نمی کند. این را چند سال پیش استاد عزیزم جناب علیرضا طالب لو به ما آموختند. (منظور از ما دانش آموزان مدرسه راهنمایی خاتم است !) شاید الآن با خودتان بگویید چرا من از لفظ “استاد” استفاده کرده ام. نکند چون این روزها زیاد شنیده می شود. خیر باید بگویم. برای من در زندگیم هر کسی استاد نبوده است. تا امروز اگر کسی را استاد صدا کرده ام، برایم واقعا استادی کرده است. از این رو از روی عادت نبوده است. جناب طالب لو هم از آن آدم هاست. از آن ها که این روزها واقعا به تعداد انشگتان دست پیدا می شوند. کسانی که با هدف بزرگ می شوند و زندگی می کنند و خلاصه بگویم “می دانند”. یادم می آید آن روز ها که در راهنمایی خاتم درس می خواندیم در ابتدا درس انگلیسی را با جناب طالب لو داشتیم و سپس انشاء. خاطراتش هیچ گاه برایم کهنه نمی شوند. آن روزها جناب طالب لو حرف های خوبی به ما می زد. حرف هایی که در هر جا، مکان و زمانی پیدا نمی شوند. بزرگ و نایابند. از آن ها که فقط برای پر کردن وقت کلاس درس نیستند و تجربه ی یک زندگی پر محتوا را ارائه می دهند. یکی از حرف های جناب طالب لو که باعث شده است در حال حاضر “تند نویسی” یا بهتر بگویم توان نوشتن بدون تامل و مکس را داشته باشم و شاید هم تا حدی نیمه ابری خوب این حرف بود : “بچه ها بگذارید دستهایتان بنویسند، فکر نکنید، بگذارید روی کاغذ دستتان برود و خودش بنویسد.” آن روز ها خیلی روی این کار تمرین کردیم. معنایش را خیلی نمی دانستم و هدفی که پشتش بود. اما سعی کردم بتوانم به بهترین نحو ممکن انجامش دهم. اکنون “شاید” بدانم هدف از آن چه بوده است. فکر می کنم همه ی این ها برای این بود که یاد بگیریم قلبمان را با ذهنمان ترکیب کنیم و فقط هرچه به اصطلاح “می آید” را روی کاغذ بیاوریم. و اینطور بود که می توانستیم بهترینمان را انجام دهیم. از آن روز ها همیشه همین کار را کرده ام. برای من تا امروز که امروز است بهترین نتیجه را داده است. به طور کلی یاد گرفته ام وقتی به چیزی در لحظه اش خیلی فکر نکنم، به خوب یا بد شدنش و به چگونگی انجامش و … مطمئنا بهترینم را انجام خواهم داد. برای همه این ها همیشه بینهایت از ایشان سپاس گزار هستم و خواهم بود. درس زندگی ارزشمند ترین درسیست که یک معلم می تواند بیاموزد و چه بهتر که غیر مستقیم باشد. کاری که این روزها هر کسی نمی تواند انجامش دهد. از آن آدم های “خاص” می خواهد.

تا این جای مطلب هم خیلی از این شاخه به آن شاخه پریده ام. اصلا نفهمیدم چطور جلو رفتم و مطلب را تا اینجا نوشتم … اصلا آسان نیست این همه حرف را در یک مطلب جا دادن. حرفای نگفته ای که گفتنشان باری را از دوشم کم می کند.

مورد دیگر که خیلی به آن پرداخته ام “استعداد” است. مطمئن باشید کسی استعدادهای شما را پیدا نخواهد کرد. خودتان باید خودتان را درون یابی کنید و پرورش بدهید. اگر هم کسی کاری برایتان در این زمینه انجام دهد، فقط “کمکی” برای حرکت به سمت جلو برای شما است و اسمش استعداد یابی نیست ! پس خودتان به دنبال استعداد هایتان باشید. منتظر نباشید کسی شما را به اصطلاح امروزی “استعدادیابی” کند. چون این اتفاق نخواهد افتاد. به همراه استعداد یابی هم مطمئنا “خودشناسی” می آید. پس دست روی دست نگذارید و راه های مختلفی را برای این کار دنبال کنید.

در نهایت هم سعی نکنید خودتان را به کسی “ثابت” کنید. انسان هایی که سعی به ثابت کردن خودشان به دیگران دارند خودشان را کم مایه نشان می دهند و ارزششان را پایین می آورند. نیازی به اثبات نیست. مطمئن باشید که “خوب” ، “خوب” را می شناسد و حداقل اگر نشناسد می بیند.

از نکاه من زندگی باید به اندازه ی کافی سخت و به اندازه ی کافی خوب باشد. ولی اگر سختی هایش بیشتر شد، خوبی هایش هم بیشتر شده است. این را مطمئن باشید. این دو با هم به شدت دوستند و رابطه متقابل دارند. مطمئن باشید با سهلت و آسانی زندگی غیر ممکن می شود. منظورم “زندگی درست” است ! یک وقت سوء تفاهم نشود. سختی به انسان مایه می دهد. در این بین هم امید به بهتر شدن زندگیست که سازنده است. “امیدواری” خیلی خوب است. خیلی خوب.

در این بین و در این باره دوست دارم چند جمله از دکتر علی شریعتی بنویسم که نویسنده مورد علاقه من هستند، چون خیلی بیشتر از زمان خودشان می دانستند و بزرگتر فکر می کردند. این چند جمله می توانند مسیر زندگی یک فرد را تغییر دهند. حداقل نظر شخصی من اینگونه است :

 

“… مگر نمی‌دانی بزرگ‌ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس، تا می‌توانی “خر” باش،
تا “خوش” باشی!!…”

“… خدایا!
در تمامی عمرم،
به ابتذال لحظه‌ای گرفتارم مکن که،
به موجوداتی برخورم که،
در تمامی عمر،
لحظه‌ای را
در ترجیح “عظمت”، “عصیان”، و “رنج”،
بر “خوشبختی”، “آرامش”، و “لذت”،
اندکی تردید کرده‌اند…”

“… زندگی راحت، که مرداب روح است…”

– دکتر علی شریعتی

 

فکر می کنم این جملات دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی گذارند …

کوتاه بر می گردم به کلمه “وابستگی”. قبلا هم گفتم که افراد زیادی را می بینم که بر اثر افسردگی و فشارهای مختلف به “سیگار” روی می آورند. البته این مثال آمیانه و ساده اش است. در همه حال انسان باید به مغز، روح و جسمش تسلط پیدا کند. آن وقت می تواند یک دنیا را هم تکان دهد. اگر هم ابزار کمکی برای به اصطلاح “آرام کردن” (حرفی که بیشتر افراد سیگاری به زبان می آورند) و کاهش فشار ها وجود داشته باشد موسیقی است. موسیقی به نظر من قابل تعریف نیست، چون خود احساس است و احساس هم تعریف ناپذیر. اما بهترین تعریف لغوی آن این است : “موسیقی زبان بیان احساسات”. البته منظور من از موسیقی هر “چیزی” نیست ! نه هرچیزی که این روز ها به انسان تحمیل می شود یا اکثر اوقات انسان خودش آن را به خودش تحمیل می کند و سپس هم اسم موسیقی رویش گذاشته می شود. موسیقی احساس است. زمینی نیست بلکه الهی است. برای همین است که کلمه ی “زبان” کمی توهین به آن محسوب می شود. زیرا که زبان هم ساخته انسان برای کوچک کردن دنیای اطرافمان و فراهم کردن امکان درک یکدیگر است.

پس لطفا نگذاریم که به احساساتمان توهین شود و هرچیزی را به ما تحمیل کنند و این گونه از “ارزش” هایمان کاسته شود.

در زندگی همیشه نشانه های زیادی سر راهمان قرار می گیرند. از آن ها بی پروا و به سرعت نگذرید. مطمئن باشید هر کدام برای خودشان معنای خاصی دارند. فقط باید بتوان درکشان کرد. یادم می آید بیشتر اوقات اینطور می شود که به محض این که ساعت را نگاه می کنم به این گونه است : ۱۲:۱۲ یا ۲۱:۲۱ و … از این موارد خیلی در زندگی پیش خواهد آمد. من به شخصه خیلی به آن ها توجه می کنم. هرکدامشان برای ارزش و معنایی خاص هی دارند. مطمئنا اگر شما هم به آنا توجه کنید برای شما معنای خاصی خواهند داشت.

یک خاطره خوب همین بین به ذهنم رسید : من از زمان کودکی یعنی حدود هفت سالگی به طور اتفاقی در هر مکانی که فرصت پیدا می کردم شروع می کردم به زدن روی میز یا هرجای دیگری که دم دستم بود. خلاصه اش هرچیزی که دم دستم بود را به کار می گرفتم تا ریتم و صدا و موسیقی که آن زمان می شنیدم را تمرین کنم. اینطور است که تا الآن هم ادامه اش داده ام ! شاید در نگاه اول خیلی مسخره باشد و دیگران برایش ارزشی قائل نباشند و حتی گاهی اوقات برایشان مزاحمت ایجاد کند، اما از آن جایی که من آن را از بچگی و بدون فکر و به نوعی غریزی پرورشش داده ام برایم خیلی ارزشمند است. حتی یادم می آید که یک بار مادرم گفتند : وقتی روی میز می زنی باعث می شود ریتم زندگی من هم تغییر کند و سریع تر به کار هایم رسیدگی کنم و توجهم را به زمان جلب کند. خود من هم البته با این کار مغز خودم را قبل از شروع هر کاری آماده می کنم و برای من واقعا تاثیر گذار است. موسیقی همین است. ریتم زندگی. و چقدر خوب که انسان خودش بتواند ریتم زندگیش را تغییر دهد و به آن تسلط داشته باشد تا این که چیزهای دیگر آن را تحت تاثیر خودشان قرار دهند. در نهایت هم همه ی این ها را گفتم تا به حرف استاد فرید خیری عزیز برسم. باز هم اضافه می کنم که از کلمه “استاد” بی پروا و از روی عادت استفاده نکرده ام. یادم می آید ایشان به من گفتند : “برای هر لحظه ات برنامه ریزی داشته باش”. همه ی این حرف ها را هم می شود در همین تکه سخن خلاصه کرد.

یکی از مهم ترین موارد هم در کمک به زندگی درست همین “برنامه ریزی” هست. در این راستا خارج از برنامه ریزی روزتان، شب ها همیشه کارهایتان را مرور کنید. ببینید چه کرده اید و چه باید بکنید. بسیار تاثیر گذار است. و در نهایت هم در برنامه ریزی “اولویت” بندی نقش اول را بازی می کند و فاکتور اصلیست. یک مثال خوب کامپیوتر است. وقتی که تعداد فایل ها به هنگام کپی کردن بالا می رود سرعت هم متعاقبا کاهش پیدا می کند. کاری هم به حجم فایل ها ندارد. در زندگی هم همین است. کاری به حجم کاری ندارد. وقتی تعداد کارهایتان بالا برود سرعتتان هم کاهش خواهد یافت و باعث بهم خوردن ریتم زندگیتان می شود. (البته اضافه می کنم که گاهی بهم خوردن ریتم زندگی در شرایطی بدون شک لازم است). همه ی این ها هم با برنامه ریزی و اولویت بندی حل می شود.

در این بین باز هم به تکه متن دیگه ای رسیدم که فکر می کنم دو یا سه ماه پیش نوشتنم. این گفته را مطمئنا زیاد یا حداقل یک بار شنیده اید که می گویند : گذشته را فراموش کن یا در آن زندگی نکن و در حال زندگی کن و به آینده فکر نکن یا نمی دانم انواع و اقسام مختلف آن. نظر شخصی من این هست که انسان نباید در گذشته اش زندگی کند، اما هیچ گاه سعی به فراموش کردن گذشته تان نکنید، بلکه آن را به یاد هم بیاورید. اینطور هیچ وقت یادتان نمی رود “که” هستید و از “کجا” و برای “چه” آمده اید. بقیه را هم خلاصه بگویم، در زمان “حال” درست زندگی کنید، اینطور “آینده” را درست ساخته اید. آینده را همان حال می سازد. هر آنچه در حالتان انجام دهید روی آینده تاثیر می گذارد. بین “حال” و “آینده” تفاوت چندانی نیست. بزرگترین تفاوت که در تمام دستورهای زبان هم آن را می بینید یعنی نه فقط در واقعیت “شک و گمان” در آینده است که همیشه به همراه لغت آینده می آید. وقتی از آینده صحبت می کنید هیچگاه “صد د رصد و اطمینان” در کار نیست. همیشه شک و گمان با خود به همراه دارد. شک و گمان هم با خودشان “ترس” می آورند. ترس از آینده (اصطلاحا) طبیعیست. اما نظر من این است : درست زندگی کنید، مطمئن باشید آینده هم درست ساخته خواهد شد.

مورد دیگری که به شدت آزارم می دهد در جملات زیر خلاصه می شود. به نظرم این مسئله به نوعی در دنیای امروزی ما به یک ناهنجاری تبدیل شده است. اگر درست یادم باشد این جملات را حدود یک ماه پیش برای خودم یادداشت کردم :

این روزها هر لحظه بیشتر و بیشتر به این پی می برم که چقدر در این “زندگی” غرق شده ایم به طوری که از یکدیگر غافلیم. اگر می توانستم هر روز به دیدار کسانی می رفتم که دوستشان دارم. به دیدار خوبان. به دیدار اهل دلان. اما افسوس … به دیدار آنانی که این روزها وقتی هستند انگار نیستند و قدرشان را نمی دانیم. به دیدار آنانی که وقتی می روند “اسطوره” می شوند ! و چقدر این گونه اسطوره شدن دردناک است ! به دیدار آنانی که وقتی می روند تازه به سمتشان سر بر می گردانیم …

از این جملات مثل آن که می گویند فلانی راحت شد و رفت به گونه ای بدم می آید ! آنگونه که باعث می شوند این رفتن ها را خیلی راحت از سرمان باز کنیم. درست است که همگان زمانی رفتنی هستیم (البته اگر اسمش رفتن باشد) اما نباید انقدر ساده از این ها بگذریم. از رفتن هایی که هر کدام با خودشان یک “بینهایت” را می برند. آن هم از آن بزرگ هایش. این رفتن ها مهم اند زیرا اعتقاد دارم هیچ آدمی بی دلیل به این دنیا نمی آید. می دانم که “سخت” و “درست” به این دنیا آمده ام و باید هم “سخت” و “درست” زندگی کنم و “راحت” بروم. از وقتی یادم می آید همیشه در حال تلاش برای رسیدن به چیزی بوده ام که احساس می کردم برایم هدف است. چیزی که برایش آمده ام و آفریده شده ام. هیچ وقت هدف از آفرینشم را بیهوده ندیده ام و همیشه به دنبال ارزش والایی بوده ام که برایش به من فرصت داده شده است. همچنین همیشه معتقد بوده ام که خدا در وجود تک تک انسان ها هدف از خلقشان را حک کرده است که باید برای عملی کردنش تلاش کننند. معتقدم که هیچ فردی بی دلیل وارد زندگی فرد دیگری نمی شود. هرکسی رسالتی بر دوش خودش دارد، کوچک یا بزرگ که باید آن را به نقطه عمل برساند. بعضی از آن ها خود با فهم جلو می آیند و بعضی هم ندانسته وارد زندگیمان می شوند.

در این بین باز هم به شاخه دیگری بپرم :

– هیچ وقت چیزی را به پای همه نگذارید. هرکس “خودش” است. یک سخن به نظر من هیچ گاه نمی تواند همه را در برگیرد. همیشه “متفاوتی” وجود دارد.

– برای هرکاری ذهنتان را آماده کنید. به ذهنتان بقبولانید که در چه موقعیتی هستید. مطمئن باشید موفق خواهید شد.

– همیشه باید از انسان ها بیشتر از آن چیزی انتظار داشت که از آن ها انتظار می رود. بیشتر از توان “حالشان”. آن گاه هست که در شرایط سخت بهترینشان را ارائه می دهند و “نمونه” می شوند.

– اگر چیزی “دارید” احساس کنید نداریدشان و آن ها را از خودتان جدا کنید. این گونه هیچ گاه نگران از دست دادنشان نخواهید بود.

در این بین یک متن ذوقی- ادبی از جناب طالب لوی عزیز رو اضافه می کنم که برای من و شاید خیلی های دیگر این روزها یک درد به حساب می آید :

 

شاید از غرور باشد، شاید از انزوا…
ولی گاهی احساس میکنم من تنها نسخه ی باقیمانده از یک نژادم.
نژادی که در جمجمه اش در کنار “مغز”، “قلب” داشت.

از کجا معلوم؟ شاید تنها نباشم. شاید تعدادمان بیشتر هم باشد.
شاید هم، من از زیستگاه اصلی مان خیلی دور شده ام.
هرچه که هست نمی بینمشان.
تا چشم کار می کند، یکسو انسان های “مغزدار”، یکسو انسانهای “قلبدار”
کاش که یک اعلام حضوری بکنند، آن هم نژادهای لعنتی دوست داشتنی …

 

خیلی طولانی شد ! خسته تان کردم. سرتان را بیشتر از این درد نیاورم. امسال برای من واقعا “تغییر” بود. “یک چیز” دیگر بود. اصلا نفهمیدم چطور گذشت ! حقیقتش را بگویم پر بود از “دلتنگی” ، “صبر” و “دوری”. وقتی این سه باهم می پیوندند یک دنیا را بهم می ریزند. هیچ جای انتخاب و تغییری برایت به جا نمی گذارند. بدترین ها هستند اینها. حقیقتش را بگویم دلم برای آن خنده ها تنگ شده است … آن موقع ها که جسه کوچکمان را چند نفری در نشیمن های تک نفره جا می دادیم. یا پنج و شش نفری صندلی عقب سرویس مدرسه مان می نشستیم. آن موقع ها که به هر بهانه ای می خواستیم از کنار اسباب بازی فروشی نزدیک خانه مان رد بشویم. تمامش در چیزهایی مثل این ها خلاصه می شد. آن روز ها که همه دغدغه فکریمان پر کردن سطل بازی با ماسه های کنار ساحل دریا بود، آن قدر که یک چاله ی عمیق حفر کنیم و بالاخره به گونه ای به اندکی آب برسیم. اما نمی دانستیم به همین راحتی ها هم نیست “به دست آوردن”. به جایش اما وقتی به آب نمی رسیدیم از آب دریا چاله را پر می کردیم ! یعنی به گونه ای “صورت مسئله” را پاک می کردیم و خودمان را راضی. اما بی خبر از این که روزی دیگر نمی شود صورت مسئله را پاک کرد. باید ماند و جلو رفت … در سال ۱۳۹۳ خیلی ها از بینمان رفتند. دوست ندارم اسمشان را بنویسم اما یک نفر که برایم خیلی عزیز بود را باید اسم ببرم. امروز هم ناخداگاه یادش در ذهنم بود. محمد واعضی پور عزیز. دلم برایش خیلی تنگ شده است و خواهد شد. همیشه رفتنش آزارم می دهد. از آن ها که تمام نمی شود. خیلی ها رفتند. ولی یادمان باشد فراموششان نکنیم. آدم ها نیامده اند که “فراموش شوند”. یادمان باشد آن ها را در سال های قبل جا نگذاریم. در آخر هم آن قدر در هیاهوی این دنیا غرق نشویم که یادمان برود که بوده ایم و که هستیم و که باید باشیم.

 

آخرهای سال ۱۳۹۳ هم بود که شروع کردم به مرور خاطراتم. و چه چیز بهتر از تصویر و صدا که باقی می مانند. از این رو چندی عکس از کودکی تا به امروزم را جمع آوری کرده ام که قرار می دهم :

 

Memo1

Memo2

Memo3

Memo4

Memo5

Memo6

Memo7

Memo9

Memo8

Memo10

چند ماهی هست که وارد سن هجده سالگی شده ام، هیچ دورنظری ندارم که سال آینده چه خواهم نوشت و چه خواهد شد ولی امیدوارم که سن “هجده سالگی” و سال “هزار و سیصد و نود و چهار” ، “بهتر” و “متفاوت” باشد. برای شما هم همینطور. امیدوارم در سال جدید “بهترین” ها برایتان باشد. از آن ها که خدا معنایش را می داند. در آخر یاد حرف استاد و برادر عزیزم سعید مرادی افتادم که یک روزی در یکی از جلسه های کلاس موسیقی گفتند : “زندگی کن”. پس هیچ گاه یادتان نرود “زندگی کنید”. فرصت دوباره را بدست نخواهید آورد ! باید بگویم ایشان هم از آن آدم ها هستند که نایاب و نابند. از آن ها که وقتی وارد زندگیت می شوند، آن را خانه تکانی می کنند. در پایان هم باید خیلی از همه ی عزیزانم و کسانی که دوستشان دارم تشکر کنم که یک سال دیگر هم بنده رو همیاری و بیشتر هم “تحمل” کردند و دست بوس تمام معلمان، آموزگاران و تمام کسانی هستم که به هر گونه ای به من چیزی آموخته اند و درس زندگی داده اند. آن ها که هرچه می دانم را مدیون علم، دانش و وجود ارزشمندشان هستم.خداوند تعالی را هم شکر می گویم که توانستم سالی دیگر هم در کنار عزیزانم باشم. متعاقبا باز هم عذر خواهی می کنم که مطلب خیلی بی آلایش نوشته شد. طبیعتا هنوز هم خیلی نا گفته ها مانده که دیگر نتوانستم در این مطلب جای دهم. از این رو اگر شما هم دوست داشتید می توانید در بخش نظرات حرف های خودتان را اضافه کنید. برای عید امسال بالاخره بعد از مدت ها تصمیم گرفته ام و به نوعی جرئت به خرج داده ام به نوعی یک هم خوانی را اجرا کنم و سپس در اینترنت قرار دهم. به یاد ناصر عبدالهی عزیز آهنگ یک رویا رو انتخاب کرده ام که بخش بزرگی از خاطرات کودکیم را رقم می زند. کیفیت صدا تا حدی نا مناسب هست اما با این حال امیدوارم آن قدر ها هم گوش خراش نباشد. اگر وقت و علاقه داشتید گوش کنید. سپاس گزار هستم که این صدا رو تحمل می کنید. و باز هم به دلیل تمام مشکلات در صدا عذر خواهی می کنم.

 

همخوانی آهنگ یک رویا : دریافت

 

در نهایت هم مطلب رو با این شعر بسیار زیبا به پایان می رسانم :

باران شو از دقایق بی ادعا بگو

این قطره را ببخش به دامان آرزو

تبدیل شو به معجزه ای رو به بودنم …

مثل بلوغ آینه آسای کورسو

من، قدر عمر ماه، بی ات می دوم، ولی …

یک لحظه، قدر عمر غریبم، مرا بجو

من زنده هم به حرمت ایمان خسته ام

مثل حیات معجزه ای متصل به مو …

اینجا پر است از هوس موشهای زشت

از پرسه ی مزخرف دزدان آبرو

این برکه را دوباره به تمساح ها نبخش

تا ژاله هست، تا که خدا هست، تا که … قو …

باران ! بگو به سیل به کانون تشنگی

چشمان بی غبار کسی رفت تا وضو …

                                                 آهنگ باران (سعید مرادی)

آهنگ باران : دریافت

 

در سال هزار و سیصد و نود و چهار ، بهتر باشم – بهتر باشی – بهتر باشد – بهتر باشیم – بهتر باشید – بهتر باشند !

یادمان نرود دلهایمان را پاک کنیم و هوای دیگری را داشته باشیم.

دوست دار شما

آرین تشکر

ارسال شده در : ۰۴ فروردین ۱۳۹۴ | موضوع : یادداشت های من
علیرضا گفته :
فروردین ۴ام, ۱۳۹۴

خیلی زیاد بود به هر حال بهترین هارو برات آرزو مندم

آرین گفته :
فروردین ۴ام, ۱۳۹۴

یک دنیا ممنونم ! و به همچنین

mozhgan گفته :
فروردین ۵ام, ۱۳۹۴

ممنون، خیلی زیبا و پر مغز بود خوشحالم که وقت گذاشتم و خوندمش 🙂

آرین گفته :
فروردین ۵ام, ۱۳۹۴

بینهایت ممنونم مژگان عزیز. 🙂

مهدی گفته :
فروردین ۵ام, ۱۳۹۴

عالی نوشته آرین عزیز 🙂
کامل نتونستم بخونم، دوباره سعی میکنم بخونم، اما خیلی خوب گفتی از وابستگی به چیزای مصنوعی، این موضوعی هست که منم میگم، کلا وابستگی به هر چیزی که مصنوعی حال آدمو خوب کنه اصلا جالب نیست.
اینکه ریتم موسیقی رو اونطوری که توصیف کردی روی میز و غیره اجرا میکردی اینم در نوع خودش جالبه
فرد ۱۸ ساله جالبی هستی 🙂 و ایشالا موفق باشی

آرین گفته :
فروردین ۵ام, ۱۳۹۴

بینهایت ممنونم مهدی جان.
در ابتدا بسیار ممنونم برای وقتی که گذاشتی برای مطالعه ی مطلب و عذر خواهی می کنم. امیدوارم خستت نکرده باشه متن، بهتر بگم نکرده باشم.

من هم بهترین آرزو ها رو برات دارم

علی شمس گفته :
فروردین ۷ام, ۱۳۹۴

این گل پسر یکی از بهترین دوستان. منه و من همیشه. بهش افتخار میکنم

آرمان تشکر گفته :
فروردین ۷ام, ۱۳۹۴

عزیزم خیلی خوب بود و در مورد خیلیهاش باهات هم عقیده بودم.
سال نو مبارک

بهار مرادی گفته :
فروردین ۹ام, ۱۳۹۴

آرین عزیزم خیلی خیلی خوب بود،من بهت افتخار میکنم،از هم سن وسال های خودت خیلی فاصله داری،به موضوعات جالبی اشاره کردی که دغدغه فکری خیلی از ماهاست!خوشحالم دوست و عزیزی مثل شما رو کنارم دارم.

آرین گفته :
فروردین ۹ام, ۱۳۹۴

یک دنیا ممنونم بهار عزیزم. من بینهایت خوش حالم که دوست خوبی مثل شما رو در کنار دارم.

فیروز تشکری گفته :
فروردین ۱۴ام, ۱۳۹۴

آرین عزیزم
ضمن تبریک متقابل به شما در سال ۱۳۹۴
بعد از گرفتن پرینت از مطالب ۲۱ صفحه ای شما که بسیار هم جامع و آموزنده بود. هم خودم و هم برای مادربزرگ خواندم. واقعاً خسته نباشی. ما به شما افتخار می کنیم و توفیق شما را از خداوند توانا خواهانیم. اگر خوانده باشی (در باغ دلگشای خط) آورده ام که این دو بیت شعر پر مغز و با معنی حکایت از قلم شیرین تو دارد :
سنبل از ریشه برآید گل آدم از وجود بی تقلای تو کاری نکند باد بهار
بنظر من انشاالله شما نویسنده نامداری خواهی شد.
از راه دور همه را میبوسیم . بابا بزرگ و مامان بزرگ ۱۴/۱/۱۳۹۴

آرین گفته :
فروردین ۱۴ام, ۱۳۹۴

سلام و درود خدمت پدربزرگ عزیز و بزرگوارم،

یک دنیا ممنونم از تمام لطفتون. من هم افتخار می کنم و بسیار خوشبخت هستم که پدربزرگی و مادربزرگی به مانند شما دارم.

شما را از دور می بوسم.
آرین

حسن جزینی گفته :
فروردین ۲۸ام, ۱۳۹۴

بنام آنکه هستی هست از او یافت
دوست خوب وگرمم آقای آرین تشکری ، من حسن جزینی . مرد سال خورده ای هستم که افتخاردوستی پدر بزرگت آقای فیروز تشکری را دارم چند روز پیش که برای (نوروزی) و تبریک سال نو خدمت ایشان رسیدم . ضمن بحث هایمان سخن به مقاله و یا پیام شما در وبلاگ پیش آمد که پدر بزرگت از آن تعریف و تمجید نمودند. و نسخه ای از آن هم روی میز وی بود به من داد تا مطالعه کنم من آن را به منزل بردم و به دقت مطالعه کردم و اینک نظر خودم را درباره آن برایت می نویسم .امیدوارم باعث رنجش خاطرت نگردد.
۱- اول از هم باید از جرات و جسارت شما در این سن و سال تعریف و تمجید کرد که بی پروا و فراغ از هرگونه انتظار و یا ترسی قلم بدست گرفته و می نویسی مطمئن هستم روزی نویسنده بزرگی خواهی شد .اگر پشت کار داشته باشی به هر چه که می خواهی میرسی و اگر سعی کنی کوتاه تر و پر محتوا تر بنویسی به مراتب بهتر است .
۲- اگر جملات خود را آهسته آهسته هم آهنگ دستور زبان نمایی که باهم همخوانی داشته باشد .خیلی بهتر خواهد بود.
۳- توجه داشته باش که در دنیای کنونی و با وسایل ارتباط جمعی کنونی همه چیز و همه کس زیر سوال و مورد تجزیه و تحلیل است و لذا الگوی ثابتی برای خود نتراشی. کم گوی گزیده گوی چون همان طوری که خود نوشته ای مردم حوصله و وقت حتی ۲دقیقه وقت تلف کردن را ندارند. سعی کن در تمام زمینه ها مطالعه کنی تا بتوانی در هر مورد اظهار نظر نمایی.
در خاتمه برایت آرزوی سلامت و سعادت و پیشرفت روز افزون دارم.
دوست غائب شما جزینی
چرخ برهم زنم ار جز به مراد مگردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک
بیستم فروردین ۱۳۹۴

آرین گفته :
فروردین ۳۱ام, ۱۳۹۴

سلام و درود فراوان خدمت شما جناب جزینی عزیز،

در ابتدا بسیار سپاس گزارم از وقتی که برای مطالعه مطلب بنده گذاشتید. و همچنین نظرتون.
خود بنده هم واقف هستم که تا حد زیادی جسارت کرده ام و البته مقداری از اشتباهاتم، به دلیل در مضیقه ی زمانی بودنم بود و همچنین که باید حجم زیادی از تفکرات و نوشته های یک سال گذشته را در یک مطلب جمع می کردم. در نتیجه از لحاظ دستور زبانی و جمع بندی فعل ها هم مشکلات زیادی داشتم. امیدوارم همونطور که شما هم بسیار لطف کردید و ذکر کردید این مشکلات را در گذر زمان و به مرور رفع کنم. در آینده سعی خواهم کرد اگر فرصت و عمری باشد و بخواهم مطلبی بنویسم، تا جای ممکن مطلب را خلاصه کنم، تا در وقت دیگران صرفه جویی شود. همچنین وقت خودم. اما امیدوار هم هستم که انسان این روزها برای خودشان هم بیشتر از دو دقیقه وقت بگذارند. چون ارزش یک انسان بیشتر از این سخن هاست. مشکلی که بنده هم جسارت کرده و در مطلب ذکر کردم همین وقت گذاشتن بود. گاهی اوقات نویسنده باید سعی کند تا جای ممکن سخنش را خلاصه و شمرده بیان کند تا طرف مقابل به خوبی با مطلب خوی بگیرد. اما از طرفی دیگر گاهی اوقات بیشتر از یک اندازه ای دیگر نمی شود یک مطلب را خلاصه کرد، زیرا که هسته اش را از دست می دهد. منظور کلی بنده این بوده است که امیدوارم انسان ها سعی کنند، “حداقل” زمان بیشتری را برای “خودشان” اختصاص دهند، چیزط که دور از انتظار نیست و یک مورد کاملا بدیهیست. اگر زمان به من اجازه دهد و خودم هم انشاالله از فرصت هایم به درستی استفاده کنم، سعی خواهم کرد در اکثر زمینه ها مطالعات خوبی داشته باشم. در نهایت هم تصمیم گیری نوشتن و انتشار این مطلب برای تا حدودی دشوار بود به دلیل این که در سن بنده کمی جسارت است و طبیعتا افراد مختلف هم دیدگاه های خودشان را دارند. اما از طرفی دیگر افراد بسیار کمی هستند که اطلاعاتشان (نه این بنده حقیر) را در اختیار دیگران به طور یک جا ارزانی کنند، یا حداقلش اینگونه بنویسند و حرفایشان را فقط و فقط بیرون بریزند. سخنانی که گاهی اوقات انقدر با ارزشند اما به دلایل گوناگونی هیچ وقت به بیرون درز نمی شوند تا دیگران و آیندگان از آن ها بهره مند شوند. این گونه هم می شود که یک نسل و نشانه هایش نابود می شوند و به علاوه به نسل های بعد هم زیان فراوانی اعلام می شود، زیرا که آن ها هم باید همه این تجارب و افکار “دوباره” و با صرف “زمان” کسب کنند به جای آن که آن ها را با افکار خودشان مقایسه یا ترکیب کنند و شاید حتی بهتر ما در حال حاضر توسعه دهند، که بسیار بیشتر از زمان نوشتن یک مطلب توسط بنده و یا خواندن دو دقیقه ای آن توسط دیگران است.

در پایان بسیار سپاس گزار هستم از وقتی که برای مطالعه ی مطلب بنده گذاشتید و این که لطف کردید و پیشنهادات خودتون رو برای من نوشتید. مطمئناً برای من کمک بزرگی خواهند بود تا بتوانم خودم را بهتر کنم.

من هم برای شما بهترین آرزوها را دارم
موفق و سربلند باشید
آرین

علی حاجیلویی گفته :
تیر ۱۱ام, ۱۳۹۴

سلام آرین عزیز
دوست پرمهر و محبت من 🙂
من این متن زیبا رو توی تعطیلات نوروز خوندم اما از اونجایی که نشد نظرمو با موبایل برات بفرستم الان و همینجا چیزایی که از ذهنم رد شد رو برات میگم…
خیلی خیلی خوشحالم که دوست جوانی مثل تو دارم که خوب می نویسه و خوب حرف دلشو میگه..
توی زندگی هر انسان تجربیاتی هست که ادامه مسیر زندگی رو شکل میده و تغییرات بزرگ و کوچیکی شاملش میشه..
دوس دارم توی سالهایی که پیش رو داری برای خودت هدف تعیین کنی و مستقیم زل بزنی بهش.طوری که هیچ چیز نتونه مسیر نگاهتو عوض کنه.سعی کن اتفاقاتی که برات می افته رو بخوبی هضم کنی و با دید منطق پیش بری.مثل هر دوست عزیز دیگه ای به کتاب خوندن زیاد دعوتت می کنم..بیشتر از هر چیز دیگه ای!
ازت میخوام که موسیقی رو ادامه بدی چون وقتی که هیچ چیز نمیتونه آرومت کنه این موسیقی هستش که جلو میاد و ردیف ردیفت می کنه 🙂
تا میتونی توی طبیعت قدم بزن و به خودت فکر کن.به سنگها و درختها و کوهها احترام بذار و بدون که هر ناملایمتی که با اونها بشه توی زندگیت بی تاثیر نخواهد بود..همیشه نترس باش و ریسک کن اما بهتره قبلش درباره کاری که میخوای انجام بدی خوب فکر کنی..شجاع باش..از معذرت خواهی درباره کار اشتباهت ذره ای ترس نداشته باش.چون انسانهای قوی مسئولیت کارهای خودشون رو به عهده میگیرن..
یه مقدار سردرد دارم و نمیتونم بیشتر از این بنویسم 🙂
خودت ببخش.
آرزو می کنم هرجا که هستی سلامت و شاد و موفق باشی.
هیچوقت تسلیم نشو.
۱۱تیر۹۴
ساعت: ۱۸

آرین گفته :
تیر ۱۱ام, ۱۳۹۴

سلام علی عزیز.
دوست خوبم.
در ابتدا ازت بینهایت ممنونم برای وقتی که گذاشتی و نوشتم رو مطالعه کردی. خیلی خوش حال شدم که نظرت رو دیدم و تمام سعیم رو می کنم که به تمام صحبت هات عمل کنم و اونها رو در ذهنم حک کنم.

من هم برات بهترین آرزوها رو دارم مثل همیشه.
دوست دار تو
آرین

پویا جباری ثانی گفته :
مرداد ۱۶ام, ۱۳۹۴

مثل همیشه عالی و تاثیر گذار.
البته شرمنده که ‘ ۴ ماه با تاخیر!’ نظر می گذارم.

آرین گفته :
مرداد ۱۶ام, ۱۳۹۴

خیلی ممنونم پویا جان. لطف کردی که وقت گذاشتی و خوندی

طراحی سایت گفته :
مرداد ۳۱ام, ۱۳۹۴

با سلام
خیلی خوب بود، ممنون از شما

بهروزم گفته :
شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۴

من نویسنده خوبی نیستم آرین . هیچوقت از اون هایی نبودم که بتونم تو بیشتر از دو خط افکاری که من رو به خودشون مشفول کرده رو بازگو کنم . و تازه اگر بازگو میکردم هیچ فهم مشترکی از حرف های من وجود نداشت . بدون هیچ پیش زمینه ای ولی وقتی متن تورو میخونم بیشتر از پیش متوجه میشم اون چیزی که ما انسان هارو به هم پیوند میده و باعث فهمیدنمون میشه درد مشترک پیوند غم با غم . وقتی تو میگی وابسطه شدن به مصنوعی من یاد سیگار میفتم یاد دورانی که برای فرار از احساسات متوسل بهش شدم منی که اگه یادت بیاد یکی از مخالفای سر سختش بودم . وقتی از تفاوت میگی یاد آزمایش های خودم میفتم که یه رفتار میتونه چه واکنشی بین آدمای مختلف داشته باشه . خوش بینانه این هستش که بهت بگم نه متفاوت هستن ولی شواهد اینطور نیستند . مشکل اغلب فلاسفه این هستش که به جای قرار دادن واقعیت آرمان خودشون حقیقت میگیرن . در حقیقت اینکه میتونی تفاوت هارو تو بقیه ببینی بخاطر درک خودت … البته پیچیده نمیکنم قضیه رو ولی من بدبین ام به جامعه و آدم هایی از جنس سود . من امید به وجودیت خود رو قبول دارم ولی امید بستن به دیگران رو نه . اون ها توان و انگیزه تورو ندارن … مورد دیگه ترک کردن ها هستش . داستان ما آدم ها توی مکان و زمان شکل میگیره . داستان همین دوستی ها . زمان حال مکانی که هردو نفس میکشیم ولی وقتی این دو فاکتور جا به جا میشن دوستی ها هم جنسشون عوض میشه . ترک کردن ها یه امر طبیعی میشه . مورد دیگه تجربه هاست . مورد دیگه اثبات خودمون . ما صفحه اجتماعی میزنیم وبلاگ میزنیم که وجودیت خودمون به بقیه اثبات کنیم که ناطق بودن خودمون رو گذاشتن یه اثر هرچند کوچک بر دنیای اطرافمون رو عقیدمون رو تبیین کنم . پس دائما در حال اثبات خودمون هستیم .
امیدوارم سرت درد نیورده باشم . از مطلب زیبات لذت بردم شفاف و زلال از جنس رود بدون خط خوردگی های یک ذهن /اشفته از جنس آدم های واقعی

آرین گفته :
شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۴

سلام و درود بهروز عزیز…
در مورد صحبتت باید بگم که همه چیز رو بیان کردی. حرفی برای گفتن باقی نموند. برعکس چیزی که فکر می کنی نویسنده ی بسیار لایقی هستی. سطح نوشتنت بیشتر تر یک انسان فقط فهمیده هست. (اگر جسارت نکرده باشم). در تایید صحبتت: تفاوت رو وقتی در دیگران می بینی که درکت بهت ‘تفاوت’ رو برسونه و ثابت کنه و بگه آها این تفاوته. تفاوت ها همه درک خودمون هستن و ازش سرچشمه می گیرن. امید بستن به آدم ها وقتی بی معنی می شه که دوز انگیزه هاشون با دوز انگیزه های خودت و نوعشون متفاوت باشه. که متاسفانه متفاوته تقریبا همیشه. کلمه ی دوستی از نظر من و اصولا باید فقط نسبت به فاکتور احساس قابل تغییر باشه اما متاسفانه در حال حاضر با توجه به مکان و زمان متغیره. که باعثش هم خود انسان ها هستن. شاید از قبل ها هم همینطور بوده. نمی دونم…
در آخر باز هم در تایید حرفت: موجودیت انسان به اثبات خودش زندست. اگر نتونه تلاش کنه و خودش رو آشکار کنه و بهتر بگم اثبات کنه می میره. که یه جورایی برام خیلی انسانی هست. طوری که دوستش ندارم. اما باید باهاش کنار اومد…

در آخر اون چیزی که ما انسان ها رو به هم پیوند می ده: هدف، درد و درک مشترک یا حداقل نسبتا یکسان هست از دید من. فراموش کردم: برای انسان ها همیشه آرمان های خودشون بیشتر از حقیقت اهمیت داشته. همیشه همینطور بوده و مطمئناً خواهد بود… اگر هم آرمان هاشون به حقیقت نچربن تضاد پیش میاد عموما.

در آخر صحبتم. فاکتور زمان و مکان خیلی چیزا رو عوض می کنن. رک بگم. یه زندگی رو. یه شخصیت رو. یه عالم رو…

در آخر. نویسنده ی بی نظیری هستی. فقط خوب می دونی که وقتی می نویسی گروه مربوطه “همه” نیستن. خودتی. یا حداقل قشر خاصی. نوشته ی بالا هم سطحش سطح تمام دغدغه های خودت بود… تمیز و زلال. ولی پیچیده برای ‘آدم های غیرواقعی’

یک دنیا ممنونم از نوشته ی خوبت و وقتی که گذاشتی.
دوست دار تو
آرین

ارسال نظر




To view this website please upgrade your browser or use other modern browsers ! :)