تولد هجده سالگی

18th-Birthday

سلام و درود فراوان خدمت همه ی دوستان و عزیزانم،

مدت هاست فرصت نمی کنم و شاید هم به نوعی حوصله نمی کنم در وبلاگم بنویسم. اما به جایش این روزها در کنار درس ها و مشغله های زندگیم با کاغذ و قلمم مشغول هستم. کاغذ و قلمم تنها دوستانم هستند که بدون هیچ گلایه ای فقط سراپا به گوش اند. از این ها بگذریم امروز یعنی سوم بهمن ماه روز تولدم بهانه ای شد تا مطلبی کوتاه در وبلاگم بنویسم و دستی روی سر و روی خاک خورده اش بکشم. البته نه این که این مدت اصلا به آن سر نزده باشم. خیر. سر زده ام و متعاقبا خیلی از نظرها رو هم خوانده و جواب داده ام. منتها مطلبی ننوشته بودم.

امروز هجده سالم شد. سنی که برای خیلی ها معنای خاصی دارد و خوب ویژگی های خاص خودش. خیلی ها معنوی تر به آن نگاه می کنند و بعضی هم بعضا به نوعی دنیوی تر. به هر صورت هر فردی دیدگاه خاص خودش را دارد و هر فردی هم هجده سالگی خاص خودش را!

برای من هجده سالگی حس عجیبیست. حس عجیب بی حسی! دلیلش را خودم هم نمی دانم اما برای من تنها مانند یک عدد ساده است درست مانند تمام اعداد دیگر. به هر صورت امیدوار هستم عدد خوبی باشد و برای من و هر فرد دیگری خوبی ها و بهترین ها را به ارمغان بیاورد. اصولا برای کسی که لحظه ها را می شمارد سن تفاوت خاص و حائز اهمیتی ایجاد نمی کند زیرا که مانند کسی می ماند که در زمان شناور است. به نظر من تنها خاصیتی که ۱۸ سالگی دارد این است که ناگهانی می گویی ۱۸ ! درست مانند سی سال! انگار یک دوره ی بزرگ از زندگیت را پشت سر گذاشته باشی. برای من این یک سال ۱۸ ساله شدن یکی از با اهمیت ترین سال های زندگیم بود زیرا که در خیلی زمینه های خوب این دنیا به اصطلاح فضولی کرده ام. برای مثال در کنار مسائل زندگی و درس و از این قبیل موارد اهمیت بیشتری روی مواردی مانند عکاسی گذاشتم. شاید هم پیشرفت هایی داشته ام. موسیقی و ساز هم که یار و همراه همیشگی زندگی من هستند که بدون آن ها زندگی برای من بی معناست. طراجی و توسعه وب را هم که مثل همیشه به عنوان یک شغل و حرفه دنبال می کنم. با اهمییت ترین اتفاق در میان ۱۷ و ۱۸ سالگی برای من ولیکن شروع به نوشتن بود. من قبلا هم گفته ام نه نویسنده ام، نه شاعر، نه ترانه سرا. زیرا که در یک دست”در حقیقت اصلا اینطور نیست” و در دستی دیگر اینها تنها مارک های روزمره و آلامد هستند که خیلی ها این روزها به خود می زنند. من تنها یک انتقال دهنده ی احساسات هستم. هرچند که احساسات در کلمات نمی گنجند و کلمات فقط یک پل ارتباطی هستند و راه رسیدن به احساس خود احساس است. این مدت دل نوشته، مطالب، شعر و ترانه هایی نوشته ام که همه شان بخشی از خاطرات و زندگی من هستند و در حقیقت خود من هستند. من در ترانه ها و نوشته هایم زندگی می کنم و زندگی من هم ترانه و نوشته هایم هستند. اصولا پا گذاشتن در هر عرصه و زمینه ای در ابتدا یک جرقه می خواهد. و به نظر من مهم ترین، حقیقی و درست ترین جرقه ی شروع هر کاری احساس است که برای من هم همینگونه بوده است، درست مانند خیلی های دیگر. نمی دانم نوشته ها، شعر ها و ترانه هایم کجای این دنیا خواهند ماند یا چه بر سرشان می آید اما سعی من حفظ و نگهداری و انتشار درست آن هاست تا حدی که در توانم هست. نمی دانم که آیا روزی فریاد خواهند شد، نمی دانم که روزی خوانده یا دست به دست خواهند شد یا چه. اما امیدوار هستم که این اتفاق بیافتد. زیرا که معتقدم حرف دل جایش روی طاقچه و تقدیرش خاک خوردن نیست. حرف دل روشناییست برای نورانی کردن تاریکی ها و برای دست به دست شدن و از همه مهم تر درست درک و فهمیده شدن. خیلی چیزها را هم طبیعتا نمی شود آسان نوشت یا بر زبان آورد اما هرکسی که با این مسائل آشنا باشد یقینا با همه ای این گفته ها آشناست. از همین رو اگر خداوند توانش، علمش، چراغش را بدهد و عمری باشد تا نفسی باشد ادامه خواهم داد، هرچند که هر کاری موانع و سختی های خودش را دارد و مطمئنا مسیر این موارد هم کم سنگ نخواهد بود. درست مانند تمام مراحل زندگی. و چه قدر زیباست که اگر سخت باشد زیرا که همیشه گفته ام زندگی باید سخت باشد. این سختی گاهی کم می شود و گاهی زیاد اما وقتی نباشد یعنی یک جای کار می لنگد.

سرتان را به درد نیاورم. این مدت خیلی از دوستان عزیزم درخواست کردند نوشته ها و ترانه هایم (هرچند که خوب نیستند) را در وبلاگم منتشر کنم که به دلیل مضیقه زمانی فرصت نشد. در همین مطلب تمام نوشته ها و ترانه هایم را قرار خواهم داد. کمی حجیم و سنگین خواهد شد ولی در عوض همه شان در یک جا هستند. برای دوستانم که قبلا مطالبم را خوانده اند، تعدادی دیگر هم نوشته ام که در انتهای همه ی نوشته های دیگرم اضافه کرده ام. اگر وقت و حوصله تنگ نبود خوش حال می شوم بخوانید و اگر علاقه ای بود سپاس گزار می شوم به اشتراک بگذارید. یک دنیا ممنون هستم. موفق و سربلند باشید!

 

نوشته ام را با شعر ساده و کوتاهی که به زبان و سخن عامیانه تر نوشته ام تمام می کنم:

 

((گلایه))

آی آدما آی آدما گله دارم آی آدما
حرفی دارم بزنم حرف دل آی آدما
اگه وقت تنگه برید، گوش نکنید ملالی نیست
شما که عمرو سوزوندین میگین خیالی نیست!

باورم هست که عشق قیمتی نیست
چک و سفته ی بلند و کاغذی نیست
عشق توی کتاب کهنه و قدیمی نیست
توی یه عینک دودی، ریش بلند و کافه نیست

عشق توی قلبامونه آی آدما
یه روح پاک و زلاله آدما
عشق مظهر یه قلب سادست
حرمتش شکستنی نیست آدما

خیلیا عشقو نفهمیدن، گذر کردن و رفتن
اندکا عشقو پرستیدن، ترانه کردن و خوندن
ای خدا حرف دلو گفتم، نوشتمو نخوندن
باز میگن یاوه شنیدیم همش حرفای مفتن!
-آرین تشکر

 

دوست دار شما

با احترام
آرین

 

نوشته ها و اشعار:
این جسم برای ما خیلی گران تمام شد…
از ابتدا هم رویش نوشته بودند: “جنس داده شده پس گرفته نمی شود…” اما مگر من خریده بودمش؟

-آرین تشکر

================================

گر ما برفتیم، گردید گردانه ی زمانه
گسست این ترانه، شکست این غم خانه
دوستان را نماند ملالی، جز قصه ی جوانی
تنها ماند تنهایی، ز همه آشنایی
ثانیه ها سوختند، دل به دریا سپردند
چمدان سفر را، به دست خاک بستند
دل در گوشه ی اتاقی، شد مصلوب نگاهی
شبانه شد ساده، مونس هر رویایی
مغلوب یک بیداری، مغبون بی احساسی
شکست دل غرورش، هر شب به یاد یاری
نشست بر لبانش، سکوتی اجباری
دیوار صدایی شنید از اعماق دلی پر امید
لب به سخن گشود و شب را به مسلخ کشید
گفت که ای جانا تمام شد جانت
جانی نبود که جانت زینت دهد آیا؟
یاری نبود یار را بلکه دهد یاری
یار را نبود آیا این دل یار جانی؟
اشک ها ریختند، آسمان به زمین دوختند
خاطرات گذشتند، دل به آتش کشیدند
اشک ها ماندند بر کرانه ی گونه ها
خاطرات گشتند همدم آرزوها
رفت هر ستاره ز غربت غریبی
نماند هیچ غریبی در قربت غریبی
نشست بر شانه هایش بار دنیایی فانی
گرد و غبار خیس این دار بی وفایی
خسته شد دستش از این همه رهایی
از هجوم بیهوده این تکرار تکراری
گذشتند شب ها بر جاده های تنهایی
نذاشتند هیچ نشانی پشت پنجره های بارانی
در این سکوت اجباری
پشت پنجره های بارانی
تکیه بر شانه ی دیواری
اختیار کرد دل فریادی
فریاد کرد صدای بی صدا را
این فریاد زیر آب را…
این فریاد زیر آب را…
این فریاد زیر آب را…

– فریاد زیر آب/آرین تشکر

================================
ترسم از این نیست که دستم را نگیرند. ترسم از این است که حرفم را نگیرند!

-آرین تشکر
================================
مطمئن هستم میان این همه آدم دیوار اتاقم مرا بهتر از هر کسی می شناسد!

-آرین تشکر
================================
گر پای “دوست داشتن” در میان باشد دردناکترین دردها بی تفاوتیست. و این بی تفاوتی خود مرگ است!

-آرین تشکر
================================
تا دیروز فکر می کردم منابع تمام شدنی و تمام نشدنی فقط خورشید و باد، نفت و… هستند که در کلاس درس یادمان دادند.
اما خیلی وقت است که هر شب یاد می گیرم تنها منبع تمام ناپذیر دنیا چشمان من هستند!

-آرین تشکر
================================
نگذار بگذرد…
نگو “می گذرد…”
نگو “این نیز …”

این عمر گران به پای “این نیز بگذردها” گذشت، غافل از این که این عمر همین این نیز بگذردهایمان بود…

-آرین تشکر
================================
فرقی نمی کند یک زن یا یک دختر موهایش کوتاه باشد یا بلند، سیاه باشد یا آبی، قرمز باشد یا قهوه ای، یا… ؛ فرقی نمی کند که آرایش بکند یا نکند، فرقی نمی کند که با فلان لباس اینجور یا فلان جور دیده شود. فرقی نمی کند که آدم ها یک دختر یا یک زن را چگونه می خواهند؛ دختر با موهای کوتاه یا دختر با موهای بلند… یک زن با آرایش یا بی آرایش…

فرقی نمی کند…

یک دخت یا یک زن باید بتواند خودش باشد. هر طور که می خواهد زندگی کند. هر طور که می خواهد انتخاب کند. هر طور که می خواهد بخواهد، بخواهد!

یک دختر یک دختر باشد…
یک زن یک زن باشد…
خودش باشد…
خودش خودش را انتخاب کند و بسازد!

-آرین تشکر
================================
غربت و غریبگی معنایش لزوما دوری از وطن نیست. هر جای دنیا که باشی، حتی در وطنت فرقی نمی کند…
غریبگی یعنی آدم ها نوعی دیگر با تو رفتار کنند. غربت یعنی وقتی که نگاه آدم ها پر از دروغ و چهره و رفتارشان پر از تظاهر کثیفیست که پاکش نمی کنند. غربت به زمان و مکان خلاصه نمی شود. غربت به دل هایمان خلاصه می شود. دلهایی که خیلی وقت است با یکدیگر غریبه اند و  پاکیشان را یادشان رفته. دل هایی که حرف های نگفته شان را نزده اند. این است غربت…
غربت کاری با زمان و مکان مادی ندارد. همه اش به معنویت و احساس بر می گردد. غربت یعنی هیچ کسی حقیقی مصلوب نگاه هیچ کسی نشود، زیرا که نگاه ها دروغین شده اند. غربت یعنی نگاه هایمان با هم غریبه باشند. غربت یعنی دل هایمان با هم غریبه باشند…

-آرین تشکر
================================
دیگر حتی عکس هایت را هم نمی شود بوسید. این عکس ها هم حتی دیگر از باران این بوسه ها عقل از سرشان رفته است! اما تو…

-آرین تشکر
================================
ای دوست,

آدم های زیادی ز همه سان، همه حال، همه مکان، همه زمان پای به زندگیت می گذراند…
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش… پس و غیر از خانواده ات، اگر بین این دریای بی کران “آدم”، انسانی یافتی دستش را بگیر. اما اگر میان همین اندک انسان کسی را پیدا کردی که “بی” وقفه، “بی” زمان، “بی” مکان، “بی” منت، “بی” پرسش، “بی” محابا، “بی” دلیل، “بی” توقع، “بی” انتظار به یادت بود، “با” تمام هستیت آن را مانند “خودت” در آغوشت بگیر و حفظش کن!

-آرین تشکر
================================
انسان وقتی عاشق می شود که پی نیمه ی گم شده اش می گردد.
و انسان وقتی کسی را “دوست می دارد” که در پی “خودش” جست و جو می کند و “خودش” را در آینه ی دیگری می بیند.

خدایا به انسان ها جرئت، بزرگی و مایه ی این دوست داشتن را عطا کن. این جست و جوی “من”. این جست و جوی “تو”…

-آرین تشکر
================================
ای دوست…
از میان آجیل سفره تان گه گاهی هم بادام های تلخ را جدا کن. شیرینی همیشه هم خوب نیست…
بعضی اوقات باید مزه ی این تلخی را چشید. باور کن این تلخی خیلی شیرین تر از شیرینی است. حتی شیرین ترین!

-آرین تشکر
================================
ای غریبه دلم را به تو سپردم
کوه درد را درنوردیدم
مصلوب نگاهت، شعرهایت را ز بر گرفتم
در حضور حضرتت، قلم به دست گرفتم
قلم ز دست فتاد و لب گشود:
بس است ای دوست! تمام، تمام شد. تو تمام نشدی؟

-آرین تشکر
================================
برای خریدی کوتاه بیرون رفته بودم. پس از خرید، در راه برگشت در اتوبوس مردی نشسته بر یک صندلی چرخ دار را دیدم. یک لحظه همه چیز را فراموش کردم و با خودم تنها گفتم: خدایا شکرت! این بار نه بخاطر تمام نعمت هایی که به من داده ای. بلکه بخاطر تمام نعمت هایی که می توانستی از منِ بنده ی کوچک و حقیرت دریغ کنی…

از همه ی این ها که بگذریم این موارد را شاید هر روز ببینیم ولی به آن ها توجه نکنیم یا اصلا به فکر فرو نرویم. مهم اما همین توجه کردن و دقت کردن است. مهم همین رسیدن به معنای این زندگیست.

در نهایت این چیزها در زندگی روزمره باعث می شوند این جمله را بارها و بارها در ذهنم تکرار کنم که :

آن وقتی که اتفاقات خوب برایم می افتاد، بیمار نبودم، شکست نخورده بودم و آرزوهایم برآورده شدند از خدا نپرسیدم چرا من. پس اگر در این میان اتفاق “شاید” در “نظر من” ناگواری هم افتاد یا یک شکست کوچک یا بزرگ داشتم یا مواردی از این قبیل نپرسم خدایا آخر چرا من!

او خودش بهتر می داند!

-آرین تشکر
================================
ملالی نیست فاصله ی مکانی و زمانی را. زیرا که هر دو یک جای این دنیای فانی تمام می شوند. حتی اگر فرسخ ها از یک دیگر دور باشند یک جا یک دیگر را قطع می کنند و به انتها می رسند…

درد فاصله ی بین دلهایمان است. درد آورترین فاصله ها… فاصله ای که تمام فصل ها هم تغییرش نمی دهند. فاصله ای که با هیچ چیزی قابل سنجش نیست. فاصله ای که فقط در احساس و درک درد های مشترک قابل تغییر و اتمام است.

پس نگذار دل هایمان فاصله بگیرند. تو درد هایت را در آغوشم بریز. من هم دردهایم را در اختیارت می گذارم. احساست را با احساسم مماس کن. بعد بگذار با هم به اوج برسانیمش. با هم… با هم تمام شویم… تمامِ ناتمام…

با هم…

-آرین تشکر
================================
هیچ کسی در این دنیا از میان پسته های آجیل سفره، پسته های لب بسته را انتخاب نمی کند. همه پسته های لب باز را جدا می کنند. زیرا به نظرشان پسته های لب بسته سودی ندارند… فقط باید جدایشان کرد. چون حرفی برای گفتن ندارند. سکوت کرده اند. باید شکسته شوند. یعنی فقط به درد همان شکسته شدن می خورند. اصلا انگار قانونش است. در این دنیا هر کسی سکوت می کند و حرف های نگفته اش را در گنجینه ی دلش می ریزد و قفلش می کند به دردی نمی خورد… فقط باید بیشتر شکسته شود… بعد هم که هرچه زبان بسته است را یک سمت جدا می کنند. خوب معلوم است که باز هم حرف های نزده، نگفته باقی می مانند. چون هیچ کدامشان لب باز نمی کنند…

-آرین تشکر
================================
سخت ترین و دردناک ترین اشک هایم را برای عزیزانم ریختم…
برای خودم اشک نریختم. برای خودم خندیدم! خندیدم…

-آرین تشکر
================================
غم و تنهایی احترام و ادب سرشان نمی شود. همینطوری هر وقت دلشان خواست سر زده می آیند، در هم نمی زنند و مستقیم می آیند داخل. شادی قبلش زنگ می زند، اجازه می گیرد که حال اگر وقتی بود یک سری بزند. فکر کنم باید کمی بی ادبی یادش بدهم! زیادی احترام می گذارد!

-آرین تشکر
================================
بخشیدن آدم هایی که دوستشان داریم “باید” برایمان آسان تر باشد. اما هنگام بخشش، آن “حس” … ‎آن حسی که به هنگام بخشش سراغمان می آید، انسان را به درد می آورد… به زانو در می آورد… انگار که تمام دنیا به رویت پشت کرده یا خیانت کرده باشند…

آن حس… آن حس خیلی دردناک است…
با خودت می گویی اصلا چرا بخشش؟! اصلا به چه لزومی باید به این جا رسید؟!

-آرین تشکر
================================
چند وقت پیش شادی، غم و نفر آخر یعنی تنهایی پیشنهاد دادند قایم باشک بازی کنیم. هر سه اصرار بر این که من باید چشم بگذارم. من هم که کم پیش می آید نه بگویم. از این رو هم من چشم گذاشتم. چشمانم را بستم و شروع کردم به شمردن… موقع شمردن همه اش با خودم فکر می کردم کی، کجا قایم می شود. شانزده، هفده، هجده. احتمالا شادی همین (بیست و هفت، بیست هشت… ) نزدیکی ها یک جای خیلی معمولی قایم شده باشد. پنجاه و شش، پنجاه و هفت… غم احتمالا باید…(شصت و سه، شصت و چهار…) زیر یک چیزی دور تر از من قایم شده باشد. تنهایی (هشتاد و دو، هشتاد و سه…) هم باید خیلی دور دور یک جای (نود و چهار، نود پنج…) مرموزی قایم شده باشد. صد…
چشمانم را باز کردم و برگشتم. متحیر یک جا خشکم زد! اصلا فکرش را هم نمی کردم. غم همین کنارم با اندکی فاصله ایستاده بود! حتی زحمت هم نداده بود خودش را قایم کند! تنهایی هم یک کناری پاهایش را جفت کرده بود و نشسته بود. در همان نگاه اول دیدمش. یعنی حتی دنبالشان هم نگشتم. حال در حین این همه تعجب یادم افتاد شادی را هنوز پیدا نکرده ام. راستش هر جا را که بگویید دنبالش گشتم، همه جا را زیر و رو کردم، نبود که نبود. انگار که آب شده باشد رفته باشد زیر زمین! از آن روز به بعد خیلی قایم باشک بازی کردیم. ولی غم و تنهایی هنوز هم همان کار خودشان را می کنند. یعنی به خودشان زحمت قایم شدن هم نمی دهند. همان کنار دستم می ایستند یا می نشینند. انگاری جا خوش کرده اند!
شادی هم خیلی وقت است که دنبالش می گردم و هنوز پیدا نشده است. نمی دانم جای بهتری را پیدا کرده که بر نمی گردد یا چه. به هر حال اگر پیدایش کردید بگویید ما منتظرش هستیم. بیاید تا باز هم با هم بازی کنیم. بازی را خیلی جدی گرفته بود!!!
-آرین تشکر
================================
فاصله خیلی تخس است. درست خوانده ای. تخس! منظورم همان سخت است. آخر می دانی… فکر کردم شاید اینگونه هجوم بی رحمش بر قله ی تنهایی را فصیح تر بتوان در کلمات گنجاند. هرچند که نمی شود… فقط گفتم…

حقیقتا فاصله کلا سنجیده نمی شود. یعنی کلا در معنای زمان و مکان نمی گنجد. نه می شود انتگرالش را از فلان مقدار تا فلان مقدار گرفت، نه می شود با مشتق بی اهمیت و کوچکش کرد، نه با تفریق کمش کرد، نه با تقسیم قابل تحملش کرد، نه حجمش را پیدا کرد و نه با فلان خط به نقطه ای بندش کرد و نه… فاصله حاصلِ، دوری بین فلان زمان با فلان زمان یا فلان مکان با فلان مکان نیست. فاصله حاصلِ یک حادثه هم نیست. فاصله آبستن حرف های نگفته و ترس است.

حاصل حرف هایی که هیچ وقت بر زبان نمی آیند. حاصل ترس از “حالِ” آینده و آینده ی حال.

فاصله…

-آرین تشکر
================================
احترام گذاشتم، گذاشتند به پای این که احمقم…

مهربانی کردم، فکر کردند دنبال محبت یا کمکشان هستم…

ناسزا نگفتم، فکر کردند از بر ندارم…

جویای حال شدم، فکر کردند از هفت دنیا آزادم…

کمک کردم، برچسب چاپلوسی به آن زدند…

ساده رفتار کردم، گمان کردند کم مایه و سفیه ام…

ساده زندگی کردم، فکر کردند این دنیا را نمی شناسم…

زحمت کشیدم و عرق ریختم، تنها ماندم، دل نشکستم، فکر کردند زندگی نمی کنم…

دل بستم، فکر کردند وابسته ام…

سکوت کردم، فکر کردند حرفی ندارم و سخنی برای گفتن نیست…

خندیدم، فکر کردند گریه به چشمانم نیامده است…

خودخواه نبودم، فکر کردند عقل از سرم پریده است…

عاشق نشدم، فکر کردند دل ندارم…

نرفتم، فکر کردند رفتن را بلد نیستم یا پای رفتن ندارم…

سینه سپر نکردم، فکر کردند کم مایه ام…

چشمانم را به روی خیلی چیزها بستم، فکر کردند نابینا هستم…

بخشیدم، گذشتم، فکر کردند شعور ندارم…

ساده بودم، ساده لوح فرضم کردند…

یعنی این آدم ها همه زمان برای خودشان دوختند و بریدند و بافتند. نه پرسیدند و نه تغییری کردند…

یا این آدم ها بویی از این چیزها نبرده اند یا من بینی ام مشکل دارد!

-آرین تشکر
================================
وقتی به او احتیاج داشتم، نبود…

وقتی در بهت تنهایی تنهاییم فرو رفته بودم، نبود…

وقتی در اوج آسمان افکارم در انزوا پرواز می کردم، نبود…

وقتی احساساتم مغبون احساسات بی احساس دیگران بودند، نبود…

وقتی در سکوت فریاد شبانه ام، ستاره ها سوختند، نبود…

وقتی در دشت برهوت استحاله ی زندگیم خودم را گم شده می دیدم، نبود…

وقتی در کوچه ی خالی شهر دلم با عابران خیالی قدم می زدم، نبود…

وقتی در گل گشت نگاه های پراکنده به دنبال نگاه پاکش بودم، نبود…

وقتی ماهی در آسمان شبم خودنمایی نمی کرد، نبود…

وقتی صدایم از بی صدایی کنجی خاک می خورد، نبود…

وقتی اشک هایم از شدت احساس و مهربانی بر شومینه ی گونه هایم خودشان را گرم می کردند، نبود…

وقتی بر زیر سقف تاریک اتاقم در غربت بر انتظار چراغی نشسته بودم، نبود…

وقتی در اعماق اقیانوس قلبم از خودم مدام می پرسیدم آنجا نور فانوس شبی چند، نبود…

وقتی شب ها در مهمان خانه ی رویاهایم چای یخ می کرد، نبود…

وقتی هجوم فاصله تنه ی درخت غرورم را می شکست، نبود…

وقتی آغوشم بغضم را بغل می گرفت، نبود…

وقتی شانه هایم سنگینی استحاله ی خاطراتم به آرزوها را به دوش می کشیدند، نبود…

وقتی در گنجینه ی اموال گم شده ام، دنبال چشمانش می گشتم، نبود…

وقتی فریاد هایم زیر آب غرق می شدند و به قعر سفر می کردند، نبود…

وقتی جاده ی امید هایم را برف پوشانده بود و سر پناهی در دور دست ها دستم را نمی گرفت، نبود…

وقتی در سراب رد پایش رد پای خودم را هم گم کردم، نبود…

وقتی در شهر غم هایم خسته و در به در آوارگی می کردم نبود…

وقتی روحم در قفس تن خنجر می خورد، نبود…

وقتی در آستانه ی نگاه های سرد دنبال نگاهی آشنا، دنبال قطره ای آب می گشتم، نبود…

وقتی گریبانم را دستان بی رحم بغض می فشردند، نبود…

وقتی چشمانم تمرین اشک می کردند و ابرها را حیران کرده بودند، نبود…

وقتی صدا با صدای بی صدا برای لالایی می خواند، نبود…

وقتی هر شب برای رویا بودنش هم کرایه می پرداختم، نبود…

وقتی در شب نیلوفری از غم بی تکیه گاهی در گریز بودم، نبود…

تا دیروز بر زبانم خواستن توانستن بود اما
وقتی خواستمش، نتوانستمش و او باز هم نبود…

حال هر شب بر زبانم جاریست: برای توانستن، خواستن باید،
خواستن نباشد اما همیشه توانستن…

حال ترسم از آن نیست که روزی “من” و “تو” نباشند. ترسم از آن است که روزی دیگر “ما” نباشد. او که گناهی بر گردن ندارد!

-آرین تشکر
================================
ای دوست…
دل بریدم از همه چیز
دل بریدم ز همه کَس
دل بریدم از همه مکان
دل بریدم ز همه زمان
دل بریدم از همه دلان
دل بریدم ز همه هیچ
دل بریدم از همه “من”
لیکن ز تو دل نبریدم!

-آرین تشکر
================================
یک روز می آیم…

یک روز می آیم که دستهایمان گرم شوند، تا برای یک بار هم که شده سرما سردش شود…

یک روز می آیم که قلب هایمان پیوند بخورند، تا برای یک بار هم که شده جدایی جدا شود…

یک روز می آیم که بمانیم، تا برای یک بار هم که شده رفتن برود…

یک روز می آیم با هم تنهاییمان را دوره کنیم تا برای یک بار هم که شده، تنهایی تنها شود…

یک روز می آیم که قلب هایمان فریاد آشتی  سر دهند تا برای یک بار هم که شده قهر، قهر کند…

یک روز می آیم که لب هایمان غنچه ی سخن به ارمغان آورند تا برای یک بار هم که شده سکوت، سکوت کند…

یک روز می آیم که قلب هایمان آواز شادی سر دهند تا برای یک بار هم که شده غم، غمگین شود…

یک روز می آیم که انتظار تمام شود، تا برای یک بار هم صبر پشت در منتظر بماند…

یک روز می آیم که فاصله تمام شود، تا برای یک بار هم که شده فاصله دوری را حس کند…

یک روز می آیم که از نو زنده شویم، تا برای یک بار هم که شده مرگ بمیرد…

یک روز می آیم که خاطره هایمان را دوره کنیم، تا برای یک بار هم که شده خاطره ها خودشان را ورق بزنند…

یک روز می آیم که بر روی آب مانند قایقی شناور دنیا را دور بزنیم، تا برای یک بار هم که شده آب غرق شود و دنیا دور خودش بچرخد…

یک روز می آیم که آرزوهایمان به حقیقت بپیوندند، تا برای یک بار هم که شده آرزوها آرزو به دل بمانند…

یک روز می آیم که ترس از دل هایمان پر بزند، تا برای یک بار هم که شده ترس بهراسد…

یک روز می آیم که از دوست داشتن سیراب شویم، تا برای یک بار هم که آب تشنه شود…

یک روز می آیم که بلند شویم و بر فراز قله فرود بیاییم، تا برای یک بار هم که شده کوه کوتاه شود و کوتاه بیاید…

یک روز می آیم که طمع آزادی را بچشیم، تا برای یک بار هم که شده زندان زندانی شود…

یک روز می آیم که نسیم خنک بهاری صورتمان را نوازش کند، تا برای یک بار هم که شده باد را باد ببرد…

یک روز می آیم کاری کنیم مال به زانو در آید، تا برای یک بار هم که شده پول بی پول شود و فقر فقیر…

یک روز می آیم که سختی ها آسان شوند، تا برای یک بار هم که شده سختی ها سختس ببینند…

یک روز می آیم که رنج ها را در گنجینه ی کوچک اتاقی زیر تخت جمع کنیم و کنار بگذاریم، تا برای یک بار هم که شده رنج ها رنج بکشند…

یک روز می آیم که خنده بر لبانمان نقش ببندد، تا برای یک بار هم که شده اشک ها اشک بریزند…

یک روز می آیم که گل سرزندگی شکوفه زند، تا برای یک بار هم که شده افسردگی افسرده شود…

یک روز می آیم که خستگی ها تمام شوند، تا برای یک بار هم که شده خستگی ها خسته شوند…

یک روز می آیم که از سر آغاز شویم، تا برای یک بار هم که شده تمام، تمام شود…

یک روز می آیم که همه ی سیاهی ها چمدانشان را ببندند و بروند، تا شاید برای یک بار هم که شده سیاهی سیاه شود…

یک روز می آیم که بخشیدن را به یک دیگر هدیه کنیم، تا برای یک بار هم که شده گنه گناه کند…

یک روز می آیم که همه چیز پر مفهوم و بدیهی شود، تا برای یک بار هم که شده معنا دنبال معنا بگردد…

یک روز می آیم که گل آشنایی در باغ زندگی بکارم، تا برای یک بار هم که شده غریبه غریب شود…

یک روز می آیم که برویم و نایستیم، تا برای یک بار هم که شده زمان بایستد…

یک روز می آیم که روزها تازه شوند، تا برای یک بار هم که شده کهنگی کهنه شود…

یک روز می آیم که بی دغدغه به قلب های های هم بپردازیم تا برای یک بار هم که شده، فکر ها فکر کنند…

یک روز می آیم که وقت از پا بیفتد، تا برای یک بار هم که شده عجله، عجله کند…

یک روز می آیم که دل هایمان از سوختن خاموش شود، که دل های شکسته مان ترمیم شوند، تا برای یک بار هم که شده سوختن بسوزد و شکستن بشکند…

یک روز می آیم که باد صبا مونس و همدممان شود، تا برای یک بار هم که شد خبر، بی خبر بماند…

یک روز می آیم که بی محابا تا بی کران جلو برویم، تا برای یک بار هم که شده بینهایت به نهایت برسد…

یک روز می آیم که آرام در روحمان لبریز شود، تا برای یک بار هم که شده بی تابی بی تاب شود…

یک روز می آیم که نبودن ها را پر کنیم، تا برای یک بار هم که شده خالی خالی شود…

یک روز می آیم که چشمانمان به یک دیگر سلام دیدار دهند، تا برای یک بار هم که شده خداحافظی، خداحافظی کند…

یک روز می آید که می آیم…
یک روز می آید که می آیی…
یک روز می آید…

-آرین تشکر
================================
همین که من برایت بنویسم کافیست…
مهم نیست که پاسخی نگیرم. مهم نیست که پیغامم کجای این دنیا در کجای این همه نوشته و اطلاعات جا بماند. مهم نیست که برایم ننویسی. مهم نیست که حالم خوب نیست یا هست. مهم نیست که روزگارم چطور می گذرد. مهم نیست تنها هستم یا نه. مهم نیست غمگینم یا خوش حال. مهم نیست اوضاع بر وفق مراد است یا نه. مهم نیست چرخ زمانه حال من را می داند یا نه. مهم نیست زندگی سخت است یا آسان. مهم نیست زندگی کرده ام یا نه. مهم نیست گریه می کنم یا می خندم. مهم نیست خسته ام یا نه. مهم نیست… مهم نیست که مهم نیست…

اما مهم هست که تو باشی و خوب باشی…
پس تو باش، تو خوب باش. همین
کافیست…

-آرین تشکر
================================
خواستم پدر را وصف کنم زمان ایستاد.
خواستم مادر را به زبان بیاورم دنیا تمام شد!

-آرین تشکر
================================
دلتنگی این و آن نمی شناسد. سراغ همه را هم می گیرد. سراغ من را، تو را، سراغ او را، ما را، شما را، آن ها را…

ولی گاهی هم سراغ “خود” را می گیرد. کاری می کند که دلت برای خودت هم تنگ می شود…

برای خودت…
برای خود خودت…

-آرین تشکر
================================
غربت اینجا و آنجا، این کَس و آن کَس نمی شناسد. تو که نباشی همه جا غربت و همه کَس غریبند.

-آرین تشکر
================================
تو…
“تو” در حقیقت یک نوع آلزایمر مسری لحظه ایست که وقتی به یادش می افتی همه ی یادها از یادت می رود.

-آرین تشکر
================================
برای توانستن، خواستن باید
نباشد خواستن لیکن همیشه توانستن

-آرین تشکر
================================

زندگی “مانند” شهریست که آدرسش را هیچکس نمی تواند کف دستت بگذارد. بقیه فقط می توانند در پیدا کردنش کمکت کنند. خودت باید دنبالش بگردی، جست و جو کنی تا پیدایش کنی. اما می دانی، خیلی ها نمی دانند، شاید هم نمی گویند، شاید هم نمی خواهند که بگویند…
زندگی “مانند” آن “شهر” است اما “زندگی کردن” همان راه و مسیر است که طی می کنی؛ همان پیچ و خم ها، همان بالا و پایین ها، همان تلاش ها، همان خستگی ها، همان شادی ها و غم ها، شکستن ها، دوست داشتن ها و نداشتن ها، همان مسافران بین راهی، همان ماندن ها، رفتن ها، بودن ها، نبودن ها و…
لیکن آدم ها بعضی اوقات آنقدر در رویای آن شهر غرق می شوند که یادشان می رود هدف از زندگی، زندگی کردن است. هدف از  آن شهر آن مسیر است و طی کردنش. شاید خیلی ها این میان به شهر برسند ولی مسیر را اشتباه رفته باشند. به زندگی می رسند ولی زندگی نمی کنند. زندگی هدف است و زندگی کردن نیاز. هدف خودش از حس نیاز به وجود می آید و به خواسته و خواستن منجر می شود…

زندگی جست و جویست در پی زندگی و زندگی کردن نتیجه ی یک جست و جوی درست!

– آرین تشکر
================================
من… من همانم، همان تنهای بیست و چهار عیار.
همان که هیچکس، هیچ جا، هیچ جور، هیچ بار، هیچِ هیچ سراغش را نگرفت…
همان که هیچکس دستانش را میان صحرای پر غبار زندگی لمس نکرد، همان گوشی که هیچکس برای حرفهای نگفته اش گوش نشد، همدردی که هیچکس برای دردهایش همدرد و درمان، برای زخم هایش مرحم نشد. همانی که هرشب از رها شدن ها تمام شد. همان که هیچکس حتی قلبش را هم به او امانتی نداد. همان که هیچکس برایش در تاریکی شب ستاره ای نشد. همان که هیچکس به نفسش بند نشد. همان که هیچکس عشق را از نگاهش نخواند. همان همصدایی که هیچکس با او همصدا نشد. همان منتظری که هیچکس انتظارش را نکشید و خودش پشت پنجره های بارانی دلش به انتظار تمام شد. همان که هیچکس تسلیم احساساتش نشد، همان که هیچکس در چمنزار تنهاییش قدم نگذاشت، همان که نوشت اما خوانده نشد، همان که… همان که او تمام شد اما تمام، تمام نشد.

من، همان تو! همان تنهای بیست و چهار عیار.

تمام…
تمام سه نقطه…
تمامِ ناتمام…

-آرین تشکر
================================
زندان… زندان هم می تواند خوب باشد. زندان هم خوب است اگر میله هایش دستهای معصوم و پاک تو باشند. اگر بویش، بوی چادر سفید رنگ و سجاده ی سبز رنگ آسمانیت باشد. اگر هوایش نفس هایت باشد، اگر دیوارهایش شانه هایت باشند. اگر سکوتش سکوت لبهای تو باشد. اگر غم هایش غم های دل تو باشند. اگر کوچکیش کوچکی دنیای تو باشد. اگر زمین سردش آغوش و لبهای گرم تو باشد. اگر شکنجه گرش قلب و روح بزرگ تو باشند. اگر نگهبانش گوش های شنوای تو باشد. اگر تاریکیش سیاهی موهایت و تنهاییش تنهایی چشمان تو باشد. اگر طولش، عرضش، محدود به نبودن هایت، ارتفاعش ارتفاع بی کران دوست داشتن تو و حجمش بینهایت بی اندازه ی “تو” باشد. و اگر مدتش حبس ابد باشد. حبس ابد…
این همان زندانیست که باید در بندش بود؛ در حبس ابدش… جانا لاکن که زندان هم نصیبم نمی شود!

-آرین تشکر
================================
من نه نویسنده ام نه شاعر. فقط یک انتقال دهنده ی احساسات هستم.

آرین تشکر
================================
‏سراغت را از برگهای پاییزی می گیرم اما پاسخی نمی دهند.
در طول نبودنت رنگ عوض می کنند، در عرض فاصله ات خشک می شوند، در ارتفاع دوست داشتنت سکوت می کنند و در حجم نبودنت می ریزند. درست مثل من!
================================
‏غرق شدن در دریای تنهایی؟ نه…
اگر سخن از تنهایی باشد در کویرش هم می توان غرق شد!

-آرین تشکر
================================
دوست داشتن از عشق جداست. دوست داشتن خودش شخصیت است. عشق دلایل ثابتی دارد ولی دوست داشتن خودش از برای دلش دلیل می آفریند. عشق پایان یافتنی و سست است. دوست داشتن پاک، یقین وار، حقیقی و بی پایان. عشق واقعیست اما دوست داشتن حقیقی. عشق باور است و دوست داشتن یقین. عشق ناخودآگاه هست و دوست داشتن خودآگاه، فصیح و روشن. عشق از جنس عقل است و دوست داشتن از جنس احساس. عشق جسم است و دوست داشتن روح؛ روحی که به قدرت خودش بزرگ و بی اندازه است. عشق اما به جسم محدود. عشق در اشکال مختلف اما از نظر ظاهری مشابه است. دوست داشتن از روح سرچشمه می گیرد و باطن دارد و متفاوت است زیرا که روح ها متفاوتند. عشق دنیا دارد، مرز و بوم دارد، حد دارد، اما دوست داشتن دنیایی نمی شناسد. دوست داشتن از برای خود سرچشمه می گیرد و هست و عشق از برای معشوق. عشق خودش با ظاهر دوست داشتن شخصیت می گیرد و بی آن شخصیتش را از دست می دهد. درست مثل پیتزایی که بدون پنیر پیتزا باشد!
عشق یعنی رفتن و دوست داشتن یعنی ماندن…
-آرین تشکر
================================
خیلی وقت است که جای خالیت حتی از خالی هم خالیست. می بینی؟ از بزرگیش حتی “خ” در جملات واج آرایی می کند…
حتی غبار هم هراس دارد، خجالت می کشد، نمی دانم شاید هم دلش نمی آید جای خالیت بنشیند، چه برسد به پر کردنش…

بعضی خالی ها را نمی شود با هیچ جایگزینی پر کرد… درست مثل جای خالی تو…
خالی…
خالی…

-آرین تشکر
================================
خیلی عجیب است که در این دنیا برای همه مان جا هست اما در قلب هایمان نه.
آدم ها در این دنیا به همه نوع جا و همه جور کشوری پناهنده می شوند ولی به قلب های هم نه!

-آرین تشکر
================================
بعضی اوقات کلا خوب است که کسی نباشد… مگر می شود نبودن هم خوب باشد؟ راستش وقتی انتخاب بین بد و بدتر باشد شاید خوب باشد. شاید…
کسانی که در واقعیت هستند اما در حقیقت نیستند؛ که در واقعیت رفته اند اما در حقیقت نرفته اند…

چه باید گفت؟ تا بوده همین بوده. این “بودن های نبوده” این “رفتن های نرفته”

– آرین تشکر

================================
خدایا کمکم کن در زندگی این سه چیز را از یک دیگر جدا کنم و تشخیص دهم: قصد داشتن، خواستن، هدف داشتن

کمک کن که بدانم خواستن بسیار والاتر از قصد داشتن است زیرا که خواستن یک حس نیاز است. و قصد داشتن همراه با هدف داشتن است که معنا می گیرد و پرمایه می شود. قصدِ با هدف پیش زمینه ایست برای یک خواستنِ “درست” و بدون هدف پیش زمینه ای برای یک خواستن “اشتباه”!

-آرین تشکر
================================
انسان درست مانند گل می ماند. نور می خواهد آن هم نه هر نوری، نور خالص، نور آسمانی…
انسان نوازش می خواهد، آن هم نوازش دست های پاک، نوازش دست های حقیقی… محبت می خواهد، محبت بی منت، محبت راست، محبت حقیقی، محبت از ته قلب نه ته دل، از اعماق قلب های بی ریا، از اعماق کشف نشده ی روح های پاک و بزرگ…
انسان عشق می خواهد، همان عشق پاک، عشق همان آدمی که خودش را در او ببیند، عشقی که او را کامل کند، به والاترین والاترین ها برساند…
توجه می خواهد تا میان “بودن هایی” که “نیستند”، میان “رفتن هایی” که “نرفته اند” سرگردان نشود…
خاکش باید هر یک مدت عوض شود زیرا که تغییر می خواهد، تفاوت لازم دارد، تکرار برایش مرگ است، مراقبت و مواظبت می خواهد تا خوب بماند، تا علاوه بر زنده بودن زندگی هم بکند… مراقبت می خواهد تا در دریای سکوت حرف های نگفته اش غرق نشود، تا در روزمرگی های این دنیا گم نشود، تا یادش نرود برای چه آمده است و برای چه هست، چرا زندگی؟ و اصلا چرا؟ از خودش سوال بپرسد، دنبال جواب بگردد، حتی برای پاسخ سوال های بی جوابش بدود؛ مسیر زندگی را بی سوال و جواب، بی پرس و جو، بی محابا، بی هیچ خیال و بی دلیل طی نکند…

این ها اگر نباشند انسان پژمرده می شود، بی صدا و آرام آرام از داخل پیر می شود، چهره اش افتاده می شود، قد نمی کشد، به خودش نمی رسد، برگ نمی دهد، نتیجه نمی دهد، تنها می شود، گوشه گیر می شود، ناگهان در سکوت عجیبی فرو می رود، بی رنگ و رو می شود، دیگر زیبایی را حس نمی کند، تغییر نمی خواهد، همه چیز برایش یک خط ممتد می شود، دیگر تفاوت را حس نمی کند، برگ هایش سرد می شوند و در آخر ریشه اش خشک می شود و یک جایی در این دنیا جا می ماند…

پانوشت: قدر انسان های اطرافمان را بدانیم، قدر مهربانی هایشان، قدر بودنشان، نگذاریم تمام شوند، نگذاریم زود بگذرند، نگذاریم راحت بروند، نگذاریم خیلی زود دیر شود، به یادشان باشیم، جویای احوالشان شویم، مراقبشان باشیم…
مراقب این گل ها،
مراقب این گل ها…

-آرین تشکر
================================
بزرگترین اعتمادها با کوچکترین بی اعتمادی ها می شکنند. چه دنیاییست که در آن بزرگترین ها با کوچک ترین ها خراب می شوند.

-آرین تشکر
================================
گر در تاریکی پی تاریکی نجویی و آن را نشناسی به روشنایی نمی رسی.

-آرین تشکر
================================مرگ را نیست هیچ هراسی در سرزمین مرده های زنده و زنده های مرده.

-آرین تشکر
================================
هر انسان پازلیست از تعداد بی شماری انسان دیگر.

-آرین تشکر
================================
بی صداترین عادت ها دوریست.

-آرین تشکر
================================
در زندگی تا در پی مجهولات نباشی معلومات بدست نمی آیند. و چه ارزشمندترند این مجهولات!

-آرین تشکر
================================
خاطراتم در حضور چشمانم مانند دفتری بی رحمانه ورق می خورند و مرور می شوند. و من نمی توانم آن ها را با مدادم پررنگ کنم. این بی رحمانه ترین بی رحمانه ی این عالم است!

-آرین تشکر
================================
خودت را بشناس. دیگران را هم خواهی شناخت.

-آرین تشکر
================================
هر شخص یعنی آدمیت و انسانیت. و چه سعادتمندند آن ها که انسانیتشان بر آدمیتشان می چربد!

-آرین تشکر
================================
آدم ها درست همان جایی جا می مانند که فکر می کنند وقت دارند.

-آرین تشکر
================================
فهم و شعور نه ذاتیست، نه ارثیست، نه دادنی و نه گرفتنی؛ بلکه ساختنی. هر انسانی باید خودش در خودش فهم و شعور را بسازد.

-آرین تشکر
================================
زندگی و دوست داشتن آنگاه معنا می گیرد و زمان آنگاه می ایستد که “سرِ فرصت” بی معناترین باشد.

-آرین تشکر
================================
بگذار من بروم! تماشای رفتن به خودی خود، خودِ مرگ است و این تن تحمل دیدن رفتن ها را ندارد…

-آرین تشکر
================================
زندگیت را تنها زمانی ساخته ای که بدانی فردا یعنی امروز و آینده یعنی حال. فردایی جز امروز و آینده ای جز حال وجود ندارد.

-آرین تشکر
================================
در دل هایی که در جهنمی سرد به سر می برند، سخن گفتن از بهشت مانند فریاد زیر آب است.

-آرین تشکر
================================
در سرزمینی که آدم هایش ذوق و ملال مادیات را بر دوش می کشند سخن از اخلاق، شعر، عشق و ادب سنگین ترین ناسزاست.

-آرین تشکر
================================
حرف هایم را در گوش خودم زمزمه می کنم. خوب بلدند. خوب تنها می شنوند!

-آرین تشکر
================================
اگر این آدم ها “بعدا” را نساخته بودند، هیچ وقت به پای “ابدا” کم نمی شدند.

-آرین تشکر
================================
گه گاهی باید عینکم را روی طاقچه ای خاک خورده ای جا بگذارم تا همه چیز را ناواضح ببینم. این دنیا زیادی چشم را می زند.

-آرین تشکر
================================
خدایا دردهای عزیزانم را برجانم بریز. بگذار من کوه درد باشم. درد آورترین دردها تماشای درد دیگران است درحالی که نتوانی بر فراز شانه هایت آرامشان کنی.

-آرین تشکر
================================
اگر فردیت نشناسی و جای خودت و در وجودت تنها دیگران را ببینی دیگر به زمان فکر نمی کنی. دیگر به این که برای کسی وقت داری یا نه فکر نمی کنی زیرا که هر بخش از وجودت را “یک انسان دیگر” تشکیل می دهد. درست مثل یک پازل انسان.

-آرین تشکر
================================
همیشه حدی از زیاد هست که هیچ کمی نمی تواند به آن برسد. و در مقابل همیشه حدی از کم است که هیچ زیادی نمی تواند به آن برسد.

-آرین تشکر
================================
برای رفتن، ماندن سرآغاز است.

-آرین تشکر
================================
تنها از یک زمان می هراسم. از روزی می هراسم که من باشم و بوی سیگاری از تراس خانه مان به مشامم نرسد. از آن روزی می هراسم که من باشم و هر روز صبح با صدای آشنایی بیدار نشوم، از آن که دستانی برای بوسیدن نباشند، از آن که دیگر سجاده ای خانه مان را سنگ فرشی از گل نکند. از آن می هراسم که شب ها درگاهی برای التماس دعاهایم به خدا نباشد. از آن می هراسم که خانه مان را عطر شادمانی فرا نگیرد. از آن روزی می هراسم که رخت هایم دست نخورده بمانند و به هنگام بیماری درمان گری بر بالینم نباشد. از آن که سخنی نصیحت آمیز از برای دلی پاک نیاید که بگوید، آن را انجام بده و انجام نده و خوب و بد را نشانم دهد و مرا در مسیر درست نگه دارد. از آن که گرمایی در دستانم و لا به لای گیسوانم، بر شانه هایم و بر گونه هایم حس نکنم. از آن که اگر هر جای دنیا برایم مشکلی پیش آمد یا که هر چه، کسی از راه نرسد. از آن که سرم را بر فراز پر فرازترین شانه ها و بر دامان آسمانی ترین آسمانی ها نبینم. از آن که برای بدرقه ام تا پای در قدمی برداشته نشود. از آن که دنیا را بر پایم نریزند. از آن که آسمان و زمین را برایم به هم ندوزند. از آن که… از آن زمانی می ترسم که همه ی روزانه ها و شبانه هایم عاری از دو دست سر شوند. دست پدر و مادرم!

-آرین تشکر
================================
هر دو انسان پیوندی هستند از دردهای مشترک و هر رابطه ی بین این دو سرآغازیست برای درمان این دردها.

-آرین تشکر
================================
مراقب خودت باشها تنها جمله هایی هستند که در اعماقشان “التماس” دوست داشتن خوابیده است.

-آرین تشکر
================================
چه عشق هایی که جای دوست داشتن ها را می گیرند و برای خیلی انسان ها گران تمام می شوند. رویشان هم از ابتدا نوشته اند: عشق داده شده پس گرفته نمی شود!

-آرین تشکر
================================
سخت ترین و بلندترین مسیر، مسیر وصول آدمی با خویشتن است. و چه چیز والاتر و زیباتر از وصول آدمی با خویشتن می توان یافت؟

-آرین تشکر
================================
فردا درست مثل سراب است. حرف هایت را نگه مدار. مگر چند بار این عمر را کف دستمان می گذارند که صورتت را با سیلی فردا گرم می کنی؟

-آرین تشکر
================================
برای کسی که ‘دوست داشتن’ روحش را سیراب کرده است، تنفر غریب ترین واژه ی عالمیست.

-آرین تشکر
================================
بسی تفاوت است میان سقف بودن و سطح بودن برای دیگران!

-آرین تشکر
================================
این تن در این دنیا تنها قفسیست که روحش پرواز می خواهد. پرواز…

-آرین تشکر
================================
من فقط یک تن است بی جان و بی روح. پدر جان می بخشد و مادر روح. و مرگ روزیست که این دو نباشند.

-آرین تشکر
================================
خیلی آدم ها شما و توانایی هایتان را دست کم می گیرند و خیلی اوقات هم سعی می کنند شما را از رسیدن به خواسته هایتان با کلماتی مثل “تو نمی توانی” یا “اصلا نمی شود” و خلاصه اش همه ی “نه و نشدن ها” سلب کنند زیرا که خودشان به آن ها نرسیده اند و به همین خاطر می خواهند شما هم به آن ها نرسید.
-آرین تشکر
================================
آدم ها درست مانند ظرف چینی می مانند. خیلی زود می شکنند و در عین حال هزاران تکه می شوند. وقتی هم شکستند یا دیگر درست نمی شوند یا بی اندازه سخت سرپا می شوند. لیکن در آخر دیگر ظرف نیستند. تکه تکه های جمع شده اند.

-آرین تشکر
================================
مرا پیش از عزیزانم به دست جاده های رفتن بسپار. تحمل تماشاگر بودن را ندارم! دنیا که سینما نیست.
-آرین تشکر
================================
در آرزوی شنا کردن غرق می شوی. روی آب ماندن را از بر بگیر. متعاقبا شنا کردن را هم فرا خواهی گرفت.

-آرین تشکر
================================
در سرزمین چشمانم قهطی آمده است. حق هم دارند این چشم ها. از دارایی، ندار شده اند!

-آرین تشکر
================================
برای بیداری باید از خواب دل کند و برای دوست داشتن از عشق. و دوست داشتن بیداریست از خواب عشق.
-آرین تشکر
================================
جانا…
تو که هم دردی و هم درمانی
چرا قصد نمی کنی همدردی؟
تو که هم رازی و همرازی
تو که هم سازی و همسازی
چرا سر نمی کنی آوازی؟
تو که هم خاکی و همخاکی
تو که هم سادی و همسادی
تو که هم نفسی و همنفسی
چرا نمی کنی ما را اندکی یاری؟
تو که قبلا، قلبا بودی همصدا
بیا و غریبگی نکن با ما ای آشنا
قفل این سکوت قلب ما را
بشکن ای تنها کلید دردها

-آرین تشکر
================================
بود عاقل با عاقل نیست هراسی
بود دیوانه با دیوانه نیست هراسی
عاقل دیوانه با دیوانه ی عاقل
کند عالم شهر بازی!

-آرین تشکر
================================
انسان را وقت و زمان دادن روا نیست
با فرصت ندارم، بعد و نمی توانم آشنا نیست
تنها یک بار آید و یک بار برود
مانند فیلمی که تکرارش به فردا موکول کنی نیست
او تنها یک بار است، بی تکرارست و دیگر هیچ

-آرین تشکر
================================
این جامعه را فکر تغییر بس است ای دوست
سرآغاز این راه ابریشم جامه ی خویش است ای دوست

-آرین تشکر
================================
خاطرات و آرزوها درست مثل مثبت بینهایت و منفی بینهایت می مانند و زمانی که بر هم مماس می شوند زمان می ایستد.

-آرین تشکر
================================
تو را خواندم…
تو را نوشتم…
تو را شمردم…
تو را کشیدم…
و این گونه سواد را از بر گرفتم!

-آرین تشکر
================================
شعر را می سرایند؛
متن را می نویسند؛
آوا را می خوانند؛
مقصد را می رسند؛
هوا را نفس می کشند؛
خدا را می ستایند؛

تو را…
تو را سروده ام؛ نوشته ام؛ خوانده ام؛ رسیده ام، نفس کشیده ام، ستوده ام… تو را…
انگار نه انگار همه اش تو و همه ی من تو بود!

-آرین تشکر
================================
درد همانیست که درمان می شود
یا خودش علاج است و عادت می شود

-آرین تشکر
================================
بزرگترین فریب عالم “عادت” است. به اطرافیانت که عادت کنی در روزمرگی هایت تمام می شوند و یک جایی این میان بی صدا رها می شوند و به انزوا دل می سپارند. بی آن که بدانی و بفهمی چه شد و چه گردید رخت رفتن را بر تن می کشند. هر روز باید نو بود. هر روز باید بی تکرار بود. عادت بزرگترین فریب آدمیست!

-آرین تشکر
================================
درد را چو باشد درمان عاقبت درمان شود ای یار
درد چو خود باشد درمان عاقبت ٱنس و عادت شود ای یار

-آرین تشکر
================================

رها بودن، رها شدن، مانند یک نهنگ دل به دریا زدن. مانند یک پروانه زیبا بودن و زیبایی ساختن. مانند یک کرگدن رها سفر کردن. مانند یک زرافه مهربان بودن. مانند یک فیل همدرد بودن. مانند یک طوطی خوش صدا و خوش سخن بودن. مانند یک قناری خوش قلب بودن. مانند یک شیر با وقار، سنگین، محکم و قوی مایه بودن. مانند یک پلنگ چابک بودن. مانند یک روباه زرنگ و باهوش و مانند یک خروس ساده بودن. مانند یک مور کوچک اما بزرگ بودن. مانند یک مرغ دریایی آزاد بودن. مانند یک اسب با اصالت و سر به زیر بودن. مانند یک لاک پشت خودساز بودن. مانند یک سگ با وفا و با محبت بودن. مانند یک گربه دلبسته اما بی وابستگی بودن. مانند یک عقاب مسلط، پر مایه و تیز بودن. مانند یک پنگوئن به افق نگریستن و اندیشیدن. مانند قو پر از دوست داشتن، سر به زیر و بی پروا بودن. مانند یک خرس شجاع بودن. مانندِ… مانندِ…، شبیهِ… شبیهِ، مثلِ… مثلِ…

نقطه سر خط.

انسان بودن، انسان زیستن و انسان زندگی کردن.

-آرین تشکر
================================
خسته ام از امیدی که ناامیدم می کند… امیدی که گه گاهی سراغم می آید، سری می زند، چایی هم مهمان ما می شود، چرخ زندگیم را روغن کاری می کند، راهش می اندازد، یک سر و سامانی هم به آن می دهد اما باز هم می رود…
همه اش رفتنیست. همه اش یک سری می زند و می رود… ماندنی نیست…
امیدی که ناامیدم می کند…

-آرین تشکر
================================
گاهی اوقات باید سر در ذهنت با خط درشت بنویسی “ورود ممنوع!”. این فکر ها هم بد نیست کمی پشت در بمانند!

-آرین تشکر

================================

مشکل از همان جایی شروع شد که یادمان رفت هیچ کسی سهم ما نیست. آدم ها که مال و اموال نیستند!
-آرین تشکر
================================
مشکل از همان جایی شروع شد که یادمان رفت هیچ کسی سهم ما نیست. آدم ها که مال و اموال نیستند!
-آرین تشکر
================================
بعضی مردمان خیلی عجیبند. وقتی هستی سکه ی یک پولت می کنند و وقتی رفتی اسطوره!

-آرین تشکر
================================
حقیقت تنها چیزیست که با واقعیت پوشانده نمی شود. زمانی که حرف از حقیقت به میان می آید، واقعیت سخنی برای گفتن نخواهد داشت.

-آرین تشکر
================================
شب ها دستانتان را روی قلبتان بگذارید. ببینید قلبتان می زند یا نه؟ بعد ببینید کسی یا کسانی را دارید که برایشان بزند یا نه؛ ببینید آیا قلبتان خالی از کینه و نفرت و پر از عشق است یا نه. اگر این سه چیز درست بودند بدانید زنده اید و زندگی می کنید و اگر نه بدانید که فقط زنده اید.

-آرین تشکر
================================
تنها تو… تنها تو می دانی

چقدر سخت و طاقت فراست زندگی در سرابی که پایان نمی پذیرد
تنها تو می دانی زندگی در تمام ناتمام به چه معناست.

تنها تو می دانی چقدر سخت است در میان آغوش فاصله به خواب رفتن.

چقدر سخت است در غشغشه ی قلب های مرده به سر کردن.

چقدر دردناک تر از دردناک است فریاد را سکوت کردن.

چقدر سخت است همدرد بودن و در قفس خود تنها شکستن.

چقدر سخت است به یاد بودن و فراموش شدن.

چقدر سخت است در زندان بی دیوار، بی مرز بودن.

چقدر سخت است دریای عشق بودن و تشنه ماندن.

تنها تو می دانی…
تنها تو…
-آرین تشکر
================================
دل بعضی ها یک کاسه ی شیشه ای خیلی ساده و بی رنگ است. هرکس از راه می رسد و می بیند که استفاده ی خاصی ندارد، می شکندش.
بیچاره این بعضی ها. مجبورند هر دم با تکه تکه های قلب شکسته شان بسر کنند. شاید دل آن ها دل نبود! شاید دل آن ها دل نیست!
-آرین تشکر
================================
بعضی حرف ها حرف های نگفته اند و نگفته باقی می مانند زیرا که ز گفتنشان هراسانیم. این حرف ها نگفته باقی می مانند تا زمانی که سد ترس را بشکنیم.

-آرین تشکر
================================
در زندگیم به وضوح به نتیجه ای درباره ی رابطه ی خودم و دوستانم رسیده ام. “دوستانم” کسی را دارند که “دوستی” ندارد!

-آرین تشکر
================================
چه عمر گرانیست هجده سال، سی ساله زندگی کردن!

-آرین تشکر
================================
همه از دروغ می شکنند و من از راستی هایم! چه دنیای آشفته ایست…
راست بگویی شکسته ای!

-آرین تشکر
================================
راست ترین دروغ زندگی را زمانی به زبان آوردیم که گفتیم ما اشک نریخته ایم، ما که تمرین نداریم!

-آرین تشکر
================================
سکوت می کنیم تا شاید دیگری سخنی گوید. دردا که دیگری هم سکوت می کند تا شاید ما سخنی بگوییم!
-آرین تشکر
================================
دلی که دوست داشتن را بلد باشد اما نگوید دوستت دارم درست مانند زمانی می ماند که در برابر یک دستگاه خودکار دریافت خوراکیجات ایستاده باشید و دستگاه تنها پول خرد دریافت کند و شما هم پول به مقدار زیاد داشته باشید اما پول خرد نه.
اینجاست که بزرگترین پول ها بی ارزش می شوند.
اینجاست که بزرگترین دوست داشتن ها بی ارزش می شوند.
-آرین تشکر
================================
با عشق جان دادن یا به عشق جان دادن. تفاوت تنها یک با و به است و چقدر بزرگ است این تفاوت!

-آرین تشکر
================================
در این دنیا برگ ها دوست می دارند و درختان عاشق می شوند. دست آخر برگها آنانند که می پوسند، می سوزنند و می ریزند.

-آرین تشکر
================================
جرأت داشتن با دیوانگی فرق دارد! جرأتتان را به دست دیوانگی نسپارید!

-آرین تشکر
================================
لب هایم پر عارترین عضو بدنم هستند چون همیشه سکوت کرده اند. و چشمانم عاجزترین عضو بدنم هستند زیرا که همیشه به پای لب هایم سوخته اند!
-آرین تشکر
================================
قلب که اجاره ای نیست که هر روز آن را به یک نفر اجاره دهید و بعد هم منتظر پرداخت اجاره اش باشید!
-آرین تشکر
================================

 

ترانه ها:

 

((قناری عاشق))

ای قناری عاشق خیلی وقته که رفتی
با رفتنت هستیمو به ویرونی کشوندی
میون این همه ستاره تو برام یه ماه بودی
با هجرتت منو دست سرد باد سپردی

زیر یک سایه ی تکراری تو تنها آینه ی نوری
توی این مسلخ عاشق کش تو طلوع ناب خورشیدی

ای قناری عاشق، ای قناری عاشق… اینجا عشق آسونه
دوست داشتن بیهوده
رهایی مرز وجوده
دلتنگی رنگ جنونه
تا بوده همین بوده
بین این دلهای پژمرده
آخرین سنگر برای من
همین تنهایی ها بوده

رفتی اما یادت از قلبم رفتنی نیست
بدون که این غربت جای مرگ عاشق نیست
ای تو هم غصه هم سایه فاصله ما رو از ما ساخته
این بیراه دوری نزدیک آخر جاده ی ما نیست

حالا نیستی و من اینجا غربتو به جون خریدم
میون اطلسی ها عکستو از نو کشیدم

ای قناری عاشق، ای قناری عاشق… اینجا عشق آسونه
دوست داشتن بیهوده
رهایی تک مرز وجوده
دلتنگی رنگِ دار و جنونه
تا بوده همین بوده
ببن این دلهای پژمرده
آخرین سنگر برای من
همین تنهایی ها بوده
-ترانه سرا: آرین تشکر


((درد دیرینه))

ای عشق بخون از درد دیرینه
برای تنی خسته که بی جونه
نذار آرزوهات زیر بالش مدفون شه
که صدات لب مرگو بخندونه

ای پرستوی هم آواز
ای تو آخرین سرآغاز
پر پروازتو باز کن
سفرو از نو بیآغاز

این درد یه تکراره، که هردم بیهوده
قلبای ما رو با زجه می سوزونه
سجاده ی مادرو این شب ها
عرق شرم داره می پوشونه

ما هنوزم همصداییم
شبو با گریه می سازیم
برای بودن خونه
همه ی هستی رو می بازیم

ای عشق بخون از این درد دیرینه
برای لبی بسته که حیرونه
هنوزم این دست ها می تونه
چرخ دنیا رو بچرخونه

ببین این خونه زمستونه
تن سردشو این روزا
با چندتا کبریت می پوشونه

ستون های عمر این خونه
به به امید غزل خونه
از این جا تا آخر قصه
جاده اسم ما رو می خونه
ترانه سرا: آرین تشکر


((دلتنگ))

دلم تنگه برای اون روزا
برای دوستی و دوست داشتنا
برای دورهمی ها، یه سفره ی بی انتها
برای یه عالم همصدا، آدمای بی ادعا

دلم تنگه برای اون کوچه ی بن بست
که خاطرات بچگیمونو به کمر می بست
برای تاکسی زردی که دربست
دل آدما رو به هم می بست

دلم تنگه برای بازی که فقط عشقو محک می زد
برای خداحافظی که عمر هر سلامو رقم می زد
تو بگو همخاک، همخونه، همدرد
کی ما رو به من به فرد مرز کرد

دلم تنگه برای بارون و فصل سبز
برای شب گردیا، حتی یه چای سرد
برای اون روزا که دل گرما تنور می زد
کوله بار درد شیرینو فقط فرهاد به دوش می کرد

دلم تنگه برای شادیای بی علت
برای همدلیا، کمکای بی منت
برای اون روزا که یعقوب دفتر یاد یوسفو ورق می زد
دست اشکاشو می گرفت به دست دریا می زد

دلم تنگه برای آغوش آخر
یه گیتار مشکی، یه مشت آهنگ
برای اون روزا که عشق حرف آخرو می زد
برای تیر آرش که همه دنیا رو رج می زد

دلم تنگه برای اون گربه ی بی لونه
که رویاهاشو گذاشته فروش، دنبال یه تیکه نونه
برای خونه که این روزا سختیاشو تن پوش می کنه
برای اون عاشقی که هرشب خودشو تو آینه آغوش می کنه
دلم تنگه برای اون روزا…
دلم تنگه برای اون روزا…
دلم تنگه…
ترانه سرا: آرین تشکر


((فاصله))

قلبم نمی زند چرا
میان این همه نگاه
در این دیار بی وفا
نبود صدایی آشنا

این فاصله میان ما
غباری بود بر تن ما
بهانه بود گریز ما
تنهایی بود تقدیر ما

فاصله یعنی یک سراب
خوابی که انتها نداشت
دست ما را به هیچ گناه
در دست تقدیر بگذاشت

هیچکس برای درد ما
درمان نبود جز خود ما
علاج بود آه خود درد
شد سرنوشت تا انتها

فاصله نبود حق ما
رهایی شد تعبیر ما
آیینه شکست از غم ما
حسرت نبود پاسخ ما

فاصله یعنی یک سراب
خوابی که انتها نداشت
دست ما را به هیچ گناه
در دست تقدیر بگذاشت
-ترانه سرا: آرین تشکر


((غربت))

غربت خود خواب بود
چو نقشی بر آب بود
ما سوختیم و ساختیم
هرگز دل نباختیم

غربت یه تعبیر بود
از هجرت قلب ها
بر تیغ مردابی
در شب سخت انزوا

این راه برای ما پایان نمی گیره
این جاده انگاری مسافر نمی بینه
یک آه به سر آغاز یک آه به انتها
این شب تاریک ماهو نمی بینه

غربت خود خواب بود
چو سرابی در راه بود
ما سوختیم و ساختیم
هرگز دل نباختیم

این جا من و تو بی صداترینه
صدای بی صدا اما نمی میره
از مرداب خاموشی فانوسی توی راهه
این غروب یک روزی طلوعو می سازه

ما هنوز اول راهیم، نرفته خسته ی راهیم
همون شب شنین دل داده، بی رویا، بی پر و بالیم
توی این زمستون تکراری ما لب پاییزو می بوسیم
دل به بارون تنهایی پشت پنجره می بازیم
غربت خود خواب بود
چو سحابی بر باد بود
ما سوختیم و ساختیم
هرگز دل نباختیم
ترانه سرا: آرین تشکر


((قسمت))

تو این دنیای وارونه
با این عمری که ویرونه
آدما با غصه درگیرن
دل به دریا هم نمی بندن

بیا قفل سکوتت رو
با این هم سنگیا بشکن
آخه دستای منو اینجا
به پای فاصله بستن

توی این کوچه ی بن بست
من از دل سردیا خستم
ببین فردای من اینجا
به تصمیم تو وابستست

توی این دنیای وارونه
سفر کردن یه قانونه
از اول تا آخر قصه
همیشه قسمت همین بوده

توی دنیای من این روزا
خورشید از مغرب طلوع کرده
یکی بود یکی نبود انگار
از اول قصمون بوده

راه کعبه رو اینجا
داره غصه نشون می ده
یکی این جاده رو انگار
داره برعکس جلو می ره

توی این دنیای وارونه
سفر کردن یه قانونه
از اول تا آخر قصه
همیشه قسمت همین بوده
همیشه قسمت همین بوده…
همیشه قسمت همین بوده…
-ترانه سرا: آرین تشکر


((همسفر))

ای همسفر نفس بکش
عشقُ رو جاده ی سکوت
با هر قدم از نو بکش

اسم غروبو خط بکش
پا بذار رو دل شب
شکل طلوعو قلب بکش

یه عمره بی تو من تنهام
شکسته، ساکتُ بی خواب
سراغ رد پاهاتم
توی شب گردی دنیام
ای همسفر راه برگشتو رفتی، برگرد
با مداد امید از نو هنوزم می شه دلارو پررنگ کرد
بی تو این هوا رو نمی شه تنفس کرد
با تو می شه این فاصله رو تا آخر دنیا کم کرد
یه عمره بی تو بی رویام
شکسته، ساکتُ بی خواب
سراغ رد پاهاتم
توی شب گردی شب هام
ای همسفر باید آغوش تو رو تن کرد
با یادت شاید بشه حتی فردای خوبو تصور کرد
این فانوسو باید همین امشب روشن کرد
من خیلی وقته کوله بارمو بستم
بی تو این دنیا رو نمی شه تحمل کرد
یه عمره بی تو بی رویام
شکسته، ساکتُ بی خواب
سراغ رد پاهاتم
توی شب گردی شب هام

-ترانه سرا: آرین تشکر


((خونه))

عطر خونه داره می پره، شوق پروازو از یاد می بره
یکی داره انگاری زمانو یه عقب جلو می‌بره
داشته هاشو یادش رفته، داره با دارایی ندار می شه
رویاهاشو گذاشته فروش از غصه صدبار تموم می شه

مرده ها زنده، زنده ها مرده توی یه قفس تنگ حبسن
از یه قفس این روزا مگه کجاشو قرض می دن؟
توی این مسلخ عاشق کش خیلیا درگیر تقدیرن
امیداشونو می گیرن، جاش عکسشونو پس می دن

جایی که عشق با سکوت فریاد می شه
تنهایی هر ثانیه صدبار بزرگ می شه
حواسمون نیست لحظه هامون خیلی تنگن
این ثانیه ی آخر داره به تنهایی تموم می شه

یادمون رفته چندبار زیاد هستیم
به کجاها داریم کم کم، کم می شیم
یادمون رفته به کجا از کدوم نشونیم
دستامونو به دستای باد سپردیم

عطر خونه داره می پره، شوق پروازو از یاد می بره
هرجا نوری هست این روزا فقط با تاریکی روشنه
یه پروانه داره همه عمرشو دور شمع خاموش می سوزه
آخرین کورسوی چشماشو به سوسوی شب می بازه

تو دریایی که واسه عشق حتی یه قطره هم جا نیست
درد ما بی نفسی نیست وقتی که هم نفسی نیست
هر شب تو دنیامون به تماشای رویامون گرفتاریم
شکستیم، گسستیم، این دنیا که سینما نیست

یکی داره این روزا خونه رو با دست آب می سوزونه
یکی هرشب انگاری اولو از اول شروع می کنه
یکی جاده رو صدبار عقب عقب جلو می ره
یکی یه عمر سراغ مسکن، یکی بی تاب مُسَکّنه

توی این دایره ی سقوط ما تنها قطر پروازیم
افسوس که هرلحظه فردا رو با دیروز می بازیم
تو بگو همخاک همخونه کجای قصه جا موندیم؟
کجا دستامونو گم کردیم؟ کجا خونه رو رها کردیم؟
-ترانه سرا: آرین تشکر


((گم شده))

نه گریه کردم نه خندیدم
فقط دردامو تن کردم
بگذریم از ترانه هام
بگو کجا گمت کردم؟

ببین دستای این مرد سرده، زمستونه
هرشب کنارش غصه یه چای مهمونه
آرزوهاشو خاک کرده، رویاشو غرق کرده
توی این چهاردیواری تاریک عمرشو بسر کرده

بیا برگرد منو آواز کن تو این همهمه
برای داشتنت این روزا نفس هم کمه
بذار صدات طلوع کنه، غروبو پنهون کنه
شقایقو اسیر کنه، بارونو عاشق کنه

یه عالم رمز و رازه تو آسمون نگات
یه شمیم پاکه تو هرم داغ نفسات
یه دنیا تو خوابه به لالایی قدمات
یه خورجین سواله رو لبای بی صدات

از گذشته ها عبور کن، دست فردا رو سپر کن
دل دنیا رو بلرزون، تنهایی رو تنها کن
از زمان گذر کن، لحظه ها رو سفر کن
ما رو به تاراج برسون، رازقی ها رو خبر کن

تو ماهی واسه ستاره ی سربی شبام
تو خورشیدی واسه تک تک ترانه هام
واژه ها بی تو غریبن، تو معنای نابی واسه حرفام
من آشوبم پر از تشویش، تویی آرامش دنیام

تو ای خاتون من، ای هم آواز
منو حادثه کن از نو بیآغاز
نذار اسیر بشن شاپرکها
تو تنهایی، تو نقب دیوار

فاصله بین ما تنها یه نفسه
عمر این دنیا قد یه شبنمه
عزیزم اومدنی رفتنیه
اون که رفت مگه برگشتنیه؟

یادت هنوز اینجاست غزل بانو
عطرت هنوز تو نفسامه غزل بانو
نذار به دست هم پیر شیم
بذار به پای هم پیر شیم غزل بانو

نگو اینجا ایستگاه آخره
نگو وقتشه پیاده شیم
نگو تقدیرمون ماتمه
نگو ما به انتها رسیدیم

عشق واسه ما یه معجزست
معجزه ی یکی شدن
وقتشه درنگ نکن
معجزه کن معجزه گر

نه گریه کردم نه خندیدم
فقط دردامو تن کردم
بگذریم از ترانه هام
بگو کجا گمت کردم؟
ترانه سرا: آرین تشکر


((گل لاله))

دلم گرفته از این بیداد از این تکرار گل لاله
از این تنهاییا، از این خستگیا گل لاله
چشمام خیلی وقته خواب ندارن به یادت
دلم گرفته، دلم گرفته گل لاله

حالا دورن اون روزای خوب
روزای عاشقی و سفره ی نور
روزایی که خیلی زود تموم شدن
همشون گذشتنو آخر شدن یه آرزو

گل لاله خیلی سخته در به در بودن
تا ابد اسیر دست سرنوشت بودن
پشت این پنجره های سرد و بی عبور
همیشه چشم به راه و منتظر موندن

دلم گرفته از این بیداد از این تکرار گل لاله
از این تنهاییا، از این خستگیا گل لاله
چشمام خیلی وقته خواب ندارن به یادت
دلم گرفته، دلم گرفته گل لاله

گل لاله نگو خورشید ما خوابه
نگو فردا یه مردابه، که چشم خدا خوابه
نگو آبادی کو، خونه ویرون شد
این سقف برای ما هنوزم همون سقفه

بگو ای از تبار هر چه عاشق
بگو با من از درد و داغت
بگو با من بگو آخ گل لاله
بگو با من، بگو بسته خداحافظ

دلم گرفته از این بیداد از این تکرار گل لاله
از این تنهاییا، از این خستگیا گل لاله
چشمام خیلی وقته خواب ندارن به یادت
دلم گرفته، دلم گرفته گل لاله

گل لاله هرجا باشی آسمون یک رنگه، بی رنگه
اول و آخر دنیا همه جاش قفسه، پیوسته پیوسته
بمون اینجا قصه ی عشقو بخون با ما
قصه ی عشق دعاست درمون این درده

گل لاله ما هنوزم همصداییم مگه نه؟
ما هنوزم عاشق نوریم مگه نه؟
تموم عاشقا باختن تو قفس
به دل یار، به دل ما، به فردا نگو نه

دلم گرفته از این بیداد از این تکرار گل لاله
از این تنهاییا، از این خستگیا گل لاله
چشمام خیلی وقته خواب ندارن به یادت
دلم گرفته، دلم گرفته گل لاله…

ترانه سرا: آرین تشکر


 

 

 

ارسال شده در : ۰۳ بهمن ۱۳۹۴ | موضوع : یادداشت های من
سوشیانت زوارزاده گفته :
بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

درود آرین جان
زادروزت رو شادباش میگم. نوشته‌هات بسیار خوبند. اون‌جا که نوشتی

وقتی به او احتیاج داشتم، نبود…
وقتی در بهت تنهایی تنهاییم فرو رفته بودم، نبود…
وقتی در اوج آسمان افکارم در انزوا پرواز می کردم، نبود…
وقتی احساساتم مغبون احساسات بی احساس دیگران بودند، نبود…

حس اکنون منه

آرین گفته :
بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

سلام و درود فراوان.
بینهایت ممنونم. لطف کردید که وقت گذاشتید و مطالعه کردید

شاد و سلامت باشید
با احترام
آرین تشکر

محمود زمانی گفته :
بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

زادروزت مبارک آرزو بهترین هارو برات دارم موفق باشی

آرین گفته :
بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

سپاس فراوان محمود عزیز. خیلی خیلی لطف کردی.

مهران پورجنابی گفته :
بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

تولد مبارک آرین جان
امیدوارم به بالاترین و بهترین ها برسی چون لایق هستی
و در با نظر آقای زوارزاده شدیدا هم نظرم

وقتی به او احتیاج داشتم، نبود…
وقتی در بهت تنهایی تنهاییم فرو رفته بودم، نبود…
وقتی در اوج آسمان افکارم در انزوا پرواز می کردم، نبود…
وقتی احساساتم مغبون احساسات بی احساس دیگران بودند، نبود…

موفق باشی همیشه

آرین گفته :
بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

سلام مهران جان،

خیلی خیلی ازت ممنونم. بی اندازه لطف کردی.

موفق و شاد و سلامت باشی
آرین

علی حاجیلویی گفته :
بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

سلام.
قبل از هرچیز زادروزتو شاد باش میگم آرین عزیز.
اعتراف می کنم که همه شعرها و متن ها رونخوندم چون زمان این اجازه رو به من نمیده..اما یه روز همشو می خونم….
به شدت از این متن خوشم اومد “مرگ را هیچ هراسی نیست,در سرزمین مرده های زنده و زنده های مرده”
نوشتن خیلی خوبه و امیدوارم همیشه قلمت روون باشه رفیق 🙂
علی.

آرین گفته :
بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

سلام و درود علی جان.
خیلی خیلی لطف کردی. ممنونم برای وقتی که گذاشتی و مطلب رو مطالعه کردی.

همیشه شاد و سلامت باشی
آرین

رضا حموله گفته :
بهمن ۵ام, ۱۳۹۴

رادروزت شاد و مبارک آرین عزیز، هرجا هستی امیدوارم مثل همیشه پر از احساس باشی و سربلند.

آرین گفته :
بهمن ۵ام, ۱۳۹۴

درود رضا جان.
خیلی خیلی لطف کردی.

دوست دار تو
آرین

موذن گفته :
بهمن ۵ام, ۱۳۹۴

سلام آرین جان
تلگرامم رو هک کردن
اگه بهت پیام دادن من نیستم
راستی تولدت مبارک

آرین گفته :
بهمن ۵ام, ۱۳۹۴

سلام محمدصالح عزیز. مشکلی نیست. متوجه شدم.

پویا جباری ثانی گفته :
بهمن ۱۲ام, ۱۳۹۴

ارین جان عالی بود هم مطلب و هم شعر ها. من هم آبان ۱۸ سالگی ام و تموم کردم ولی راستش برای منم چیز خیلی خاصی نداشت 🙂 فقط چند ماهی میشه که سعی میکنم از هر لحظه ی زندگی ام لذت ببرم چون زندگی الانه و سعی می کنم در عین دنبال کردن اهدافتم و برنامه ریزی برای اینده از “حالا” هم لذت ببرم. چون امروز هم مثل روز ای قبل و بعدی هست که خدای مهربون به ما هذیه داده. راستش به نظرم فرق اصلی اش همین بود. یه نکته خیلی مهم هم اینکه احساس می کنم با گذشت سن روزها کوتاه تر میشن و عمر یذیع تر میگذره. شاید هم واسه اینه که دیر میخوابم و دیر بیدار میشم 🙂 موفق باشی.

پویا جباری ثانی گفته :
بهمن ۱۲ام, ۱۳۹۴

راستی یاذم رفت بگم؛ تولدت مبارک!!!
اصلاحات املایی دیدگاه قبلی: هدیه* سریع*

آرین گفته :
بهمن ۱۲ام, ۱۳۹۴

درود پوریا جان.
یک دنیا ممنونم ازت!
درست ترین کار رو می کنی. عمر کوتاهه و فرصت کمه. باید از تک تک لحظات بیشترین و درست ترین استفاده رو کرد و راه درست رو پیش رفت برای پیشرفت. چه معنوی و چه…

برای من گذر زمان خیلی خوش رو نشون می ده چون که سعی می کنم تا جای ممکن حواسم بهش باشه. ولی زمان خیلی زود می گذره… خیلی زود…

انگار همین چند روز پیش بود که بابا نان داد رو می نوشتیم…

موفق و شاد و سربلند باشی
آرین

ارسال نظر




To view this website please upgrade your browser or use other modern browsers ! :)